دانلود شعر مامان قد وبالای نازت بگردم

نتایج جستجو برای عبارت :

دانلود شعر مامان قد وبالای نازت بگردم

مطلب دانلود آهنگ مامان قدوبالاي نازت بگردوم را میتوانید به صورت کامل از سایت هفتاد و پنج دانلود دریافت کنید.دانلود آهنگ مامان قدوبالاي نازت بگردومبا سلام خدمت شما دوستان عزیز دانلود آهنگ مامان قدوبالاي نازت بگردوم [Music] Darkhasti دانلود آهنگ دورت بگردم از حمید اصغری رسانه نوا Videos موسیقی محلی فارس زیبا به نام مادر طرفداری دانلود آهنگ مامان قدوبالاي نازت بگردوم ایندکس وار آهنگ جدید محمد خدارحمی به نام دورت بگردم نسیم یاسوج دانلود آهنگ لری دانل
متن آهنگ صالح جعفرزاده به نام پدرText Music Saleh Jafarzade Called Pedarبابا، قد و بالای نازت بگردم… بابا، قد و بالای نازت بگردم… عرق چینت شوم؛ دورت بگردم… به لینک زیر مراجعه نمایید :متن آهنگ بابا قد و بالای نازت بگردم صالح جعفرزاده
  دانلود آهنگ بابا قد و بالای نازت بگردم از صالح جعفرزاده


دانلود آهنگ بابا قد و بالای نازت بگردم از صالح جعفرزاده با کیفیت 320 
به سبک مجلسی غمگین – جدید
پخش اختصاصی سایتـــــــ ناکامان
همراه با تکست / متن ترانه آهنگ :
بیا بابا ببوسم دست و پایت
بیا بابا ببوسم دست و پایت 
اون دستان ترک دار و پر از مهر و وفایت …
کشیدم ، جوونم کردی مثه یک شیر
به هنگام جوانیم چرا با ما شدی پیر
کشیدم ، جوونم کردی مثه یک شیر
به هنگام جوانیم چرا با ما شدی پیر
بابا
دانلود اهنگ من مریضم به چشای نازت (هوروش باند ) با لینک مستقیم همراه با متن متن آهنگ فاصله نه هوروش باند. ♪♪♫♫♪♪♯. من مریضم به چشای نازت عشق میون من و تو یه رازه ♪♪♫♫♪♪♯دست من نیست شده این دل عاشق ترسم اینه که بری .دانلود آهنگ جدید هوروش باند به نام فاصله نه Download New Music Hoorosh Band - Faseleh Na. . من مریضم به چشای نازت عشق میون من و تو یه رازه دست من نیست شده .دانلود آهنگ جدید هوروش باند با نام فاصله نه با کیفیت های مختلف به صورت رایگان. . من م
آهنگ رستاک به نام بهترین حال جهان



دانلود موسیقی جدید رستاک بنام بهترین حال جهان

Download New Music Rastaak – Behtarin Haale Jahan
ترانه و موزیک: رستاک حلاج , تنظیم: اشکان دباغ
متن آهنگ جدید رستاک بنام بهترین حال جهان :
اخمتم شیرینه واسم پرت چشماته حواسم عطرتو میون یه جمع زیادم میشناسم
بغضتم برام عزیزه نذار تو دلت بریزه زندگی بدون تو بی ارزشه بی همه چیزه
بهترین حال جهان حالت چشماتو بگردم خودم از خنده تا اخماتو سراپاتو بگردم
همه دنیارو بدن ذره ای عشقت رو نم
امروز با مامان رفتیم ورزش. همه میانسال بودن به جز من. با تعجب می‌گفتن تو واسه چی اومدی؟ منظورشون این بود که چاق نیستی که! خب واضحه. ورزش رو از چاقی شروع نمی‌کنن. من حتی کتونی هم نپوشیده بودم. باید کتونی بپوشم و یه لباس ورزش مناسب هم جور کنم. ای کاش بتونیم ادامه بدیم با مامان. مامان و داداش خیلی دوست دارن زودتر لاغر شن. داداش حتی یه مدت قرص هم می‌خورد و من خیلی نگران بودم نکنه ضرر کنه بهش. مامان هم سعی می‌کنه رژیم بگیره؛ اما بگردم. نمی‌تونه. :د
 دانلود آهنگ جدید ایوان باند بنام ماه منیDownload New Music Evan Band – Mahe Maniمتن ترانه ایوان باند ماه منیماه منی همراه منیدلبرِ دلخواه منی شعر ترم تاج سرر تو چند؟ تا بخرم!دیر برو زود بیا راهی اگربود بیا فکر توام هر نفسدور تو می گردم و بس! ایالهی به قربون چشمون سیاهتچه خوش میدرخشن تو اون صورت ماهتچه دل برده از من هیاهوی نگاهتالهی که دورت بگردم! ایعزیزم عزیزی کی مثل تورو دارهخرابت شدم تا بسازیم تو دوبارهکه لب تر کنی من بیام با یه اشارهالهی که دورت بگ
امروز که مامان رو بغل نکردم. با دوستهام سرد بودم و با دو نفر بحثم شد. امروز که دو بار بشقاب از دستم لیز خورد و هر بار فقط خیره شدم به تیکه هاش. مامان گفت اگه پیدا کنه کسی که من رو به این روز انداخته بیچاره اش میکنه.من که نمیذارم نازک تر از گل بهت بگه ولی تو هم حواست رو جمع کن مامان از تووی چشمهای من پیدات نکنه.
وبقیه ی ماجرااول شهریور بود که  مامان رفت خونه ی آقای قلی زاد با بچه هاش صحبت کنه که ببینه راضی هستن یا نه ما به خاطر یه سری مسایل مجبور شدیم سالگرد آقا رو یه هفته زودتر که پنجشنبه 9 شهریور میشد بگیریم و جمعه 10 شهریور سال 1396 که عید سعید قربان بود   مامان عزیزم به عقد آفای قلیزاذ در آمد روزهای پر تنش و خیلی با استرسی بودو خیلی اتفاقها ولی گذشت هر چی بود و مهمونی دوره ای خونه ی لیلا جمعه 17 شهریور شب عید سعد خم بود .و حاج آقا قلیزاده
,    دانلود آهنگ نازی همدم من افغانی,    دانلود آهنگ نازی جان همدم من افغانی,    اهنگ افغانی نازی جان همدم من,    دانلود آهنگ قدیمی نازی همدم من,    دانلود آهنگ نازی همدم من از بهبود,    دانلود اهنگ افغانی نازی جان خواهرکم نازت بجان خواهرکم,    دانلود آهنگ نازی همدم من ترکی,    دانلود موزیک ویدیو نازی همدم من,    دانلود آهنگ نازی جون بهبود,   98-song02
دانلود آهنگ جدید تو مث من دیوونه ای دیوونه ای یه دونه ای از رضا شیری


دانلود آهنگ جدید رضا شیری بنام یه دونه ای از ترنج موزیک
Download  Music Reza Shiri – Ye Doonei
ترانه و موزیک: رضا شیری , سعید سام و مهرزاد امیرخانی , تنظیم: سعید سام
برای دانلود آهنگ تو مث من دیوونه ای دیوونه ای یه دونه ای به ادامه مطلب بروید …
متن آهنگ جدید رضا شیری بنام یه دونه ای :
تو مث من دیوونه ای دیوونه ای یه دونه ای رو حرف من حساب کن بدون هیچ بهونه ای
بپا دلت جایی نره اینجوری
بسم الله الرحمن الرحیم
چه قدر خوشبختند آن هایی که درخت خانوادگی شان با وجود بلند بالاهایی مثل شما، قوت گرفته و تناور شده و چه قدر خوشبحال شان است از این ریشه داری، از این اصل .! چه قدر می شود به آن ها حسرت خورد که عمه ای به مهربانی آفتاب دارند، اویی که دست مهرش نوازشگر هر درمانده و رنجورست. بی این که خوب و بد را سوا کند، روسیاه و بی لیاقت را پس بزند، گرمای محبتش را مثل خورشید بی منّت بر سرت پهن می کند و نازت خریده و دردت درمان می کند. چه قدر دلم ش
تا تو با منی زمانه با من استبخت و کام جاودانه با من استتو بهار دلکشی و من چو باغشور و شوق صد جوانه با من استیاد دلنشینت ای امید جانهر کجا روم روانه با من استناز نوشخند صبح اگر توراستشور گریه ی شبانه با من استبرگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیسترقص و مستی و ترانه با من استگفتمش مراد من به خنده گفتلابه از تو و بهانه با من استگفتمش من آن سمند سرکشمخنده زد که تازیانه با من استهر کسش گرفته دامن نیاز چشمش این میانه با من استخواب نازت ای پری ز سر پریدشب خ
و توش نوشت به دخترهایی که بی ادبی به والدینشون می کنن و گاو و زر نزن و خفه و چیزایی که زشته آدم بنویسه نمیگن مبارک 
خوب اونقدر خوشحال شدم که با خودم تصمیم بگیرم دیگه بهش فوش ندم 
ولی خوب اون هنوزم حرف نمیزنه 
حتی یه بسته شکلات شیک مجلسی خریدم و بهش تعارف کردم فقط یکی برداشت و هیچی نگفت 
سلام هم که کردم جوابی نشنیدم 
شکلات رو خودم تعارف کردم و بعد بردم قایم کردم 
چون اصصصصصصلا دلم نمیخواد دختر کوچیکه برداره
و مامان فاطمه (خواهر دومیم) 
اگه تو ب
عکس پروفایلش رو که باز کردم یاد خیلی چیزها افتادم، عبچه‌اش رو گذاشته که تو تراس برفی خونه ایستاده بود. تراس طبقۀ بالای خونۀ مامان‌جون.دو روز پیش سالگرد مامان‌جون بود. یازده سال گذشته و تو این مدت فقط خواب اون خونه رو دیدم و یه بار هم از کوچۀ جلوی تراس رد شدم. بعد از فوت مامان‌جون و فروختن خونه دیگه هیچ‌کدوم نتونستیم برگردیم اون خونه و محله که همسایه‌شون رو ببینیم. کی دل این کار رو داره؟ یازده سال گذشته و تو این مدت فقط خواب اون خونه
 دیروز پنجشنبه دوم اسفند همه رفتیم خونه ی مامان هم دورهمی هم پیشواز برای روز مادرخیلی خوب بود و خوش گذشت ، دوست دارم همه رو میبینمحالم خیلی بد بودولی وقتی رفتم تو جمع حالم عوض شدبازم تکرار وو.عیدو جنب و جوش عید حال خراب وووچند روزی رفتم  پیش زهرا و بعد از همونجا رفتم شمال   خوب بود و خوش گذشت و فامیلها رو دیدم بعد با مامان و حاج آقا برگشتموقتی که باهاشون هستم و میبینم با هم خوش هستن لذت میبرمخدارو شکر که مامان ار تنهایی در امد و راضی
تمام دیشب تا همین الان که رسیدم خونه بیمارستان بودم.قلب مامان بازیش گرفتههر لحظه یه بغض نزدیک بود از نگرانی بترکه خیلی ترسیدم دلم پریشون بود. خدا رو شکر بخیر گذشته و با اصرار مامان همراه بابا اومدم خونه که دو ساعتی استراحت کنم و دوباره برگردم. خدایا حالم توی اتاق احیا خیلی بد بود اتاق احیا حسش بد بود + تخت خالی نبود توی اورژانس گفتن روی تخت اتاق احیا مامان بخوابه. + شب بدی بود خدایا شکرت که تموم شد. 
صبح که مامان بیدارم کرد ، تو چند لحظه ای که بین بیدار شدن و نشدن بودم حس کردم چقدر به مادرم بیگانه‌م، حس کردم یه غریبه‌ست، یه زن میانسال با کمی اضافه وزن، صورت سفید، موهای قهوه‌ای و تک و توک سفید. اونقدر کابوس کوتاهی بود که سریع گفتم: بیدار شدم مامان جان. با تاکید روی مامان جان‌. انگار که بخوام به اون چند لحظه‌ای که گذروندم ثابت کنم که اون مامان‌جانِ منه! همون زن میانسال با همه نقص ها، چروک های روی صورتش، گاهی اخم و بداخلاقی هاش زیبایی زندگی
اینکه با مامان خانوم داریم میریم آزمایشگاه،بعد دوست مامان ده دیقه معطلمون میکنه تو خیابون وقت خدافظی هم میپرسه ماشالله هزار ماشالله دخترته؟ بعد از تایید مامان بازم میپرسه مجرده؟! یعنی خوب یا بد؟!خب من نگران باشم که شکمم تو هفت ماهگی هنوز اونقدری بالا نیومده ملت بفهمن باردارم یا خوشحال باشم که جوون موندم ؟!دیروز مانتو هم گرفتم، خانم فروشنده با تردید پرسید بارداری؟ باز ده امتیاز بهش تعلق میگیره که حداقل فهمید این شکم هر چند کوچیک حاوی یک عد
دانلود آهنگ جدید و بسیار زیبا از ناصر صدر به نام چشمای نازت  دانلود آهنگ چشمای نازت از ناصر صدر با کیفیت 320 و 128 به همراه متن آهنگ و پخش آنلاین تنظیم، میکس و مسترینگ: امیر حیدریDownload New Music Naser Sadr - Cheshmaye Nazet   Lyrics Cheshmaye Nazet Naser Sadrمتن آهنگ چشمای نازت ناصر صدر——————————————–با بی توجهی رنجیدی از من ودست خودم نبود اخماتو بشکن وسمت دلم بیا و چشمامو غم زدهآرامش منو اخمات به هم زدهکابوس قهر تو واسم تموم کن وسمت دلم بیا اخمات
بسم الله
به مامان گفتم اصلا توان بلند شدن صبح ها را ندارم. خوش به ال آن هایی که رفتند راهپیمایی روز قدس.
مامان گفت آ ها که رفتند عاشق بودند که توانستند بروند ما حتما عشقمان کم بوده.
نتیجه این که عشق توان و انگیزه انسان را زیاد می کند.
خدایا حب و عشق انجام کارهای درستی که تو دوست داری و عشق به مجاهده را به من بده.
بالاخره شبهای روشن فرزاد موتمن رو دانلود کردم ببینم.
استرس و فشاری که امروز تحمل کردم ورای تواناییم بود.
یه خواب دهشتناک دیدم.خواب دیدم رفتیم ویلای توی روستای آقاجون.مهرسا تازه دنیا اومده.هیشکی جز من و مامان و مهرسا نیست و پسرعمه ی بابا بیخبر میاد و مامان رو اذیت میکنه.من تلاش میکنم بیرونش کنم و به بقیه رفتارشو بگم ولی هیچ کس حرفامونو باور نمیکنه.چندمین باریه که تو خوابم میبینم مامان مریضه و توانایی دفاع از خودش رو نداره و یکی از آشناها داره
دانلود آهنگ هنرمند نریمان محمود بنام حمیده»
ده‌روا دو له‌نجه ده‌کات
به ئه‌و دو شه‌مامه قیته
دردی له من حمیده
Web results



نریمان محمود جدید دانلود تمام آهنگ های نریمان محمود با کیفیت بالا MP3 و .

Translate this page
نریمان محمود حمیده. دانلود آهنگ هنرمند نریمان محمود بنام حمیده» ده‌روا دو له‌نجه ده‌کات به ئه‌و دو شه‌مامه قیته دردی له من حمیده دانلود آهنگ حمیده از نریمان محمود. چهارشنبه 8 خرداد .
دانلود آلبوم پاییزاز نریمان محمود . · ‎دانل
دانلود آهنگ جدید مهدی حسین پور تمام منی
Download New Music Mehdi Hoseinpour Ta Mani
آهنگ مهدی حسین پور بنام تمام منی
نقش حنا روی دست نازت حلقه طلا دست رو دست یارتآخه تا کی باشم چشم به راهت برو عزیزم خدا پشت و پناهت
ترانه: مهدی حسین پور, موزیک و تنظیم: علی اسماعیلی
 
ادامه مطلب
نمی دونم حکمت شنیدن مکرر خاطرات گذشته از زبون مامان چیه؟ خاطراتی که متاسفانه تلخن.(یادم باشه منم دقت کنم هر وقت مامان شدم خاطرات رو تکرار می کنم یانه؟ چون ممکنه منم از مامانم این رفتارو گرفته باشم ولی تو موقعیت خاصی خودشو نشون بده)داشتم می گفتم. خاطراتی که خیلی تلخن و مامان هی اونارو تکرار می کنه. انگاراین خاطرات تلخ براش خیلی پایدارترن.ولی من این بار یه سوال جدیدی ازش پرسیدم.پرسیدم مامانبزرگ که انقدر زن عاقل و حکیمی بود (مامانبزرگ من وا
۱_ بهش میگم بگو بابا. مبگه بابامیگم بگو مامان. باز میگه بابا :/میگم بگو سارا. میگه سارا (البته به زبون خودش و نه خیلی واضح)ظاهرا تنها مشکلش با من طفلکه. بچه ست ما داریم؟!:))))۲_ مامان حلوا درست کرد واسه فاتحه. بردم درخونه ی  همسایه ی دوتا ا ونورتر. یعنی این خونه ای که کوبیده و داره میسازه، بین ما دوتاست.بعد من اینا رو بارها دیدم ولی هیچوقت سلام و علیکی نداشتیم. به آقاهه میگم من فلانی ام. همسایه ی اونوری.یهو بی مقدمه و خیلی بامزه گفت واااای، شما هم م
به نام خدا
سلام!
امروز ساعت 9 صبح رادیو ایران.
گزارشگر از افرادی در خیابان سوال میپرسه که شما بچه دارین؟ (بله) چی صداش میزنین؟
مردم: فاطمه خانم. 
آقا محمد
سید امیر طاها جان (سید امیر طاها جون آخه؟)
هلما جون
عزیز بابا
عزیزم
دُردانه ی بابا
مجتبی (این بچه مَرد میشه)
عسل مامان
زیبا جووون(یه جوری گفت جوووونا!)
یاد بچگیای خودم افتادم
مامان: مهتی. ذلیل شده جِزِّ جیگر گرفته. آسیبِ زندگی!!! پدَّسگ. تون به تون شدهخرِ زخمو (همیشه زانو و آرنجم زخمی
امروز برا تکمیل این حس خوب ۲تا چیز کم بوداولیش یه همسفر خوب
دومیش یه شغل خوب
تو سال جدیدم بگردم دنبال اینا
۲۵ سالگیم مبارک.
.
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش میتوان از جان گذشت.
مانی نازنینم 
مامان هدیه های زیادی گرفته که هر کدام با خاطره ای زیبا همراه هست. ولی شیرین ترین هدیه ای که گرفتم مربوط میشه به روز مادراسفند 97مثل هرروز از سرکار که بر گشتم زنگ خانه مامان جون را فشاردادم تا خوشکل نازنیم بیای دروباز کنی وبا چشمهای شاد ت .خنده های بلندوآغوش کوچولوت پذیرام باشی .ولی وقتی نگاهت کردم .دستپاچه بودی .متوجه نشدم چیو داری مخفی می کنی .وقتی بغلت کردم گفتی مامان عزیزم روزت مبارک .بعد بوسه های تمام نشدنی وخوشمزه ات.
یه کاغ
عمیقاً محو شده در کتاب و با خودش زمزمه میکنه محتویاتش رو.بعد چند دقیقه سرش رو بلند میکنه و میگه: مامان حافظ میتونه از این کلمات تو شعراش استفاده کنه ها ببین همشون آخراش شبیه همند. لَکَ صَدْرَکَعَنْکَ وِزْرَکَأَنْقَضَ ظَهْرَکَو.میگم: مامان جون کم و بیش استفاده کرده شما خیالت راحت
با ناز تو چون سازمدردی شود آغازمدرکثرت بی بالیصدشوق به پروازمدر بستر رویاها ،ای دل به چه نالانی؟طبع است فراوانم ،نی کو  ؟دهد آوازممضراب دلت جانابر دست علیلم دهیه لحظه نیاسایم ،تا کوک شود سازرت چوطلوع آیدور می به سبو آید ،مستی به نشان گیرمهر صبحدم آغازمنازت به صد آوازمسازت همه پروازمای عشق به نخجیرت،چون صید بیاندازم !چون رخ بنمایی توور نور فشانی توچون کور به افتانمبر عرش تو خیزانمکاش بر دل مردابی ،شامی به هبوط آییمیمیرم اگر آنی ،روی
بیخیال آبان و پاییز و گرمای مطبوع بخاری و شال گردن.
وقتی به این فکر می کنم که اختیار دارم بعد فارغ التحصیلی دیگه نبینمشون احساس قدرت می کنم و وقتی تصور می کنم که اونموقه دیگه هر روز صبح نیاز نیست بیام تو کلاس دنبال جای خالی بگردم برا نشستنم، حالم خیلی بهتر میشه!:)
خب من و دومی وارد هفته دهم شدیم، امیدوارم صحیح سالم باشی کوچولوی من . هر روز صبح واست از خدا سلامت جسم و سلامت روح رو درخواست میکنم عزیزم، امیدوارم توی زندگیت از همین الان تا آخر عمرت خوشبخت و عاقبت به خیر شی تازنینم، تو هم واسه من و بابات دعا کن عزیزمو اما پسرکم، نور چشمم و مایه حیاتم، دورش بگردم که از 3شنبه هفته پیش دیگه به صورت کامل شیر رو ترک کرده . خدا رو صدهزار مرتبه شکر که 5 ماه مداومت من و خانواده برای اینکه بدون درد و بدون استرس از شیر بگ
دارم به این فکر می کنم که اگر مامان را با دست و پای بسته بگذارند جلوی امید و پشت سر مامان، کمی شیشه یا هروئین یا هر زهرمار دیگری بگذارند و به امید بگویند اگر  مصرف کنی مادرت می میرد قبول می کند و می رود مصرف می کند. بعدش نهایتا دو روز می نشیند بالای سر مامان به گریه و زاری و به خودش فحش می دهد و بد و بیراه می گوید. اما روز سوم دوباره می رود مصرف می کند؛ حتی اگر بابا را بگذارند جلویش و بگویند این بار اگر مصرف کنی بابایت را از دست می دهی. و دفعه بعدش
دانلود آهنگ جدید وابستگی از محسن ابراهیم زاده با بهترین کیفیت + پخش آنلاین
تا صبح که بیدارم دل دست کی دادم خودش میدونه من به اون دیوونه وابستگی دارم
Mohsen Ebrahimzadeh- Vabastegi
دانلود آهنگ محسن ابراهیم زاده به نام وابستگی با دو کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸
متن و ترانه آهنگ وابستگی – محسن ابراهیم زاده
تو چی داری تو چشات چی داری توی نگات دلم داره میره براتچشات که باز و بسته میشه دلم میمیره زنده میشه جلو چشم دو دقیقه نباشی نمیشههمه چی مون وسطه کی میگه آخه غلطه یار
باید دنبال کار بگردم . باید مطالعه کنم .یعنی میشه برنامه بریزم و بهش عمل کنم ؟++++++++++دوش گرفتمو لم دادم تو تختم و دوس دارم فرو برم تو بالش .دم ظهره . صدای کفترای همسایه میاد دخملک خوابش برده . مستر هم با گوشیش ور میره .منم دارم فک میکنم برا افطار بهترین گزینه اسنکه . حوصله ندارم چیزی درست کنم .
تو رفتی. تو خیلی وقته رفتی. کاش میشد هنوزم مثل اون موقع ها تو تیتراژ آخر فیلما دنبال اسمت بگردم بعد که یکیو هم اسم تو پیدا کردم تو دلم هزار بار قند آب شه و هی به اسم کوچیکت تو تلویزیون نگاه کنم. کاش میشد هنوزم هی تو ذهنم اسمت و بذارم کنار اسم خودم و برای این ترکیب عاشقانه هزار بار قربون صدقه برم.
تو رفتی.انگاری همه ی شعر قشنگای دنیا رو هم با خودت بردی. همه ی حافظ ها همه ی سعدی ها رو. فقط علیرضا اذر ها رو جا گذاشتی. کاش میشد بازم لای کتاب ها و جزوه ها
ساعت دوازده شب،خسته و کلافه همراه پدر از سرکار برگشتم خونه.مامان تو اشپزخونه بود.بهش سلام کردم و پشت بندش هم مشغول ارائه گزارش کار و غرغر شدم!مامان گفت خب حالا برو یدقه از رو تختِ علی کیفمو برام بیار.
رفتم تو اتاق علی و جییییغغغغ !
علی رو تختش دراز کشیده بود ^--^
پریدم رو تختش.صورتشو با دستام قاب گرفتم و گفتم تو کی اومدییی عشقِ خواهر هااان تو کی اومدیییی؟؟؟


هنوز بعد از نزدیک به یک سال سربازی،مرخصی اومدناش برام شیرینه و دیدن روی ماهش از ته دل شا
سه روزه که میخوایم پتو بشوریم هوا به ترتیب ابری،بادی و الان هم بارونی شده.مامانم الان رفته توی دستشویی داره پتو میشوره(دستشوییمون بزرگه دوست داریم توش پتو بشوریم.ایتز نات یور بیزنیس!).میگم مامان من دستشویی دارم.میگه خب بیا من نگات نمیکنم که:؟من توی این خونه حریم شخصی کمتری نسبت به این گربه هایی دارم که وسط شمشادا جفت گیری میکنن.
پی نوشت:تو این روزای آخر سال وقتی دارید از پیاده رو ها رد میشید یه یالله بگید اجالتا.
دخترک یه گوشه کز کره بود و تو عالم خودش سیر میکرد
جلو رفتم و علت پرسیدم
گفت میخوایم از اینجا بریم. مجبوریم بریم. محل کار بابام عوض شده! مامانم ولی همه ش گریه میکنه مامان بزرگم میگه دخترم! قسمت آباده دیگه، چاره ای نیست باید رفت!
حاج اقا! قسمت آباد جای خیلی بدیه؟!
گفتم اوووه خبر ندارین مگه؟! برو مامان و مامان بزرگتم بگو قسمت آباد اسم قبلی اونجا بوده! اون وقت آره ظاهرا جای خیلی خوبی نبوده الان ولی اسمش شده حکمت آباد!!
از وقتی اسمشو عوض کردند خیلی ج
شنبه عصر با مامان رفتیم خرید،کلییی راه رفتیم و خسته شدیم علاوه اینکه فهمیدم مامان خیلی هم دلش پیر نیست،برام کتاب خرید برای خودشم خرید،پیشنهاد کرد میخوام مثنوی معنوی رو برام بخره؟[ازماهیانه م کم کنه]،رد کردم.کلاسم یکشنبه تشکیل نشد،دوشنبه هم به خیر گذشت و امروز هم کلاس تشکیل نشد.
یکم بد عادت شدم.
"ناطور دشت"و"عطیه برتر"و"غرور و تعصب" کتابایی بودن که مامان برام گرفت‌.
جمعه عصر چند صفحه از "آیین دوست یابی"رو خوندم،یادتون هست اخرین باری که دست گر
×اولین باری که کتاب بیشعوری رو خوندم متوجه شدم به شخصه در خیلی از موارد بیشعورم!!! اولش خواستم کتمان کنم ولی بعد دیدم نمیتونم خودم رو گول بزنم که، پس بهتره خوشحال باشم که خودم فهمیدم و می‌تونم رفتارم رو اصلاح کنم! اما قضیه به اون سادگی هم نبود و خب کلی زمان برد تا تونستم چند مورد رو درست کنم و با بقیه همچنان در حال دست و پنجه نرم کردنم! حالا چرا اینو گفتم؟ جون از بعد خوندن کتاب متأسفانه فهمیدم  خیلی از اطرافیان نزدیکم هم بیشعور هستن! دلم میخواس
امروز برای اولین بار در یک روز تعطیل تو خونه تنهام. خیلی عجیبه که همسایه‌هامون نیستن، سمیرا هم نیست و من موندم تنهای تنها و خیلی خوشحالم حقیقتا :)))))) 
 از صبح کللی کار مفید کردم. مفصل و سر حوصله نشستم صبحونه خوردم، خونه رو طی کشیدم، سیرهای اتاق رو عوض کردم ( :)) )، یه حموم ۲ ساعته‌ی سر صبر رفتم، کلی ماسک و تونر و کرم و این حرفا گذاشتم رو صورتم، لباس و ملافه‌هام رو شستم و پهن کردم و اگرچه که دیدم ساعت شده ۴ ولی رفتم برای خودم ناهار گذاشتم و الان نش
امروز چهار شنبه 22فروردین  از دنده ی چپ بیدار شدم ،حال و حوصله ی پیاده روی رو نداشتم و نرفتمدیروز  سه شنبه 21فروردین مامان  با حاج آقا قلیزاده از شمال امد وقتی بهش زنگ زدم گفت رسیدم خونه حس خوبی بهم دست داداز اینکه شاد و سر حال میبینمش لذت میبرم فردا پنجشنبه 23 فروردین مامان می خواد یه یاد بود کوچیکی برای حسین بگیره و قراره همه مون بریم بهشت زهرا البته سالگردش بود ولی چون وسط هفته بود ما  23میریم سر خاک  به امید روزهایی که تو
پیامک واریزی پول‌ش را برایم فوروارد کرده میدونم پول ِ چی هست  تابستان ۹۶ ۱۳ تیر تماس‌های پشت هم من زنگ‌های ممتد و کشدار و مامانی که نیست تا تلفن دختر باردارش را جواب بده  ساعت ۶ عصر تماس دوباره صدای آقایی از پاسگاه شهر چند صد کیلومتر دورتر که میگه "دختر گلم" را روی صفحه گوشی  دیده و تماس را جواب داده تا بیش از این بی‌خبر نمانیم مامان مثل یک پروانه‌ی محبوس در بطری، به در و دیوار و سقف ماشین کوبیده شده بود تریلی
اولش بهش میگه:
نازی ناز کن که نازت یه سرونازه
نازی ناز کن که دلم پر از نیازه
شب آتیش بازی چشمای تو یادم نمیره
هر غم پنهون تو یه دنیا رازه و کلی تشبیه و استعاره‌ی زیبای دیگه.
اما بعد، انگار که دوباره یاد تنهایی عمیقش میفته و حتی نازِ نازی جون هم دیگه پاسخگو نیس، میگه:
منو با تنهاییام تنها بذار دلم گرفته
روزای آفتابیو به روم نیار دلم گرفته
نقش من نقش یه گلدون شکسته‌س
بی گل و آب برا موندن توی ایوون بهار دلم گرفته
دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته
بچه بودیم، خیلی بچه، ظهر که میشد صداش از کوچه میومد، آاای ساقیز آلااان. مامان تا صداش و میشنید بهمون پول میداد و میگفت برین ازش آدامس بخرین، می دوئیدیم تو کوچه، تا وسطای کوچه رفته بود، میرفتیم سمتش، پیر بود، با یک دست کت و شلوار نوک مدادی کهنه،چشماش همیشه بسته بود، یک دستش عصا  و یک دستش یه کیسه پلاستیکی مشکی، میگفتیم آدامس میخوایم.اول دست میکرد از کیسه اش و چند تا آدامس میذاشت کف دستمون، بعد پول و میگرفت و میرفت،پیرمرد آدامس فروش جز لاین
امروز از کلاس برمیگشتم 
یهو از جلو بیمارستانی رد شدم‌ که ننه اونجا بود 
رفتم‌ داخل که‌ برم مثل همیشه بهش سر بزنم ببینم‌‌‌ امروز ناهار خورده یا نه 
رفتم 
جلو در ورودی گل میفروختن
یاد ننه افتادم 
یاد جمله ای که میگفت اگر برام‌ گل بیاری خوب میشم 
لبخند زدم‌
رفتم‌ یه گل خریدم و خواستم‌ برم‌ ملاقات.‌ ساعت ملاقات نبود اما‌ نگهبان اونجا منو خیلی دیده‌بود , فکر کرد اومدم‌ بجای مامان وایسم‌ پیش ننه که مامان‌بره خونه 
درو برام‌ باز کرد اما
چقدر به موقع اومد ؛پیرزنی که خیلی وقته برای کمک زنگ خونه را میزنه .چندین سال؛هفته ای   یک بار نشه حداقل دوهفته یه بار میاد.مامان میگه آدم نباید کسی را از در خونه اش دست خالی رد کنه ،هربار که از پول و خوراکی و لباس   واسش بردیم  یه تیکه از غم  اتفاقات تلخ ِ  زندگیش را  تعریف میکنه ، نمیدونم چقدر راست میگه و چقدر دروغ.   البته ، بنظر نمیرسه که دروغ بگه ! فقط دعاهاش،فقط اینکه  از در خونمون بدون  روزی نره  ،مهم اینه
دیروز مامان گفت حسن (همکلاسی امیرعلی) بهش پیام داده گفته "مامانِ استاد امروز بچه ها رفتن مدرسه؟ امیرعلی خوشحال بود رفته مدرسه؟ کسی نپرسید از شما که از حسن خبری دارین یا نه؟" 
چندتا پیام داده بود که به اندازه هر کدومش میتونستم ده ساعت اشک بریزم. باباش به خاطر مشکل مالی نتونسته مدرسه ثبت نامش کنه و مامانش هم درگیر نوزاد جدید خونواده ست! مشکل مالی دارن و بچه سومی رو هم مسبب بدبختی شدن. باورم نمیشه! چطور نمیتونن جلوگیری کنن؟ حداقل از ترویج بیشعور
قبل ترها وقتی مامان به هر دلیلی ناراحت بود، میفهمیدم که یک جای کار میلنگد. خانه کسل میشد؛ بی حوصلگی مامان به همه ی ما سرایت میکرد. وقتی دل و دماغ هیچ کاری نداشت، دست و دل ما هم به زور به کاری میرفت. بعد از چند روز که شروع میکرد به تمیزکاری، به گردگیری و به جان آینه ها می افتاد میفهمیدم حالش خوب شده. صدای جارو برقی میگفت دوباره سر حال آمده و خدا میداند چقدر خوشحال میشدم از شنیدن صدای جارو کشیدن و تمیزکاری. امروز که بعد از یک هفته به جان خانه افتاد
مامان فائزه فرزنددلبندخودراکول کردوباخودبه نزدیکترین بیمارستان برددرراه چندین بارنورابه کمامیرفت وبرمیگشت چون مامان فائزه کمک های آموزشی اولیه دررابطه بامبتلایان صرع رانمیدانست وبه نحوه صحیح مشکل خودرابرطرف نکرده بود.
وقتی واردبیمارستان قائم شده بودکه پنجاه دقیقه ازآخرین تشنج نورامیگذشت.
حامددرخانه داشت سیگارمرغوب داخلی میکشیددرعین حال داشت بازی های آنلاین اینترنتی راانجام میداددرعین حال دربخش گفتگوی بین بازیکنان قرارملاقات با
خونه من .روزگار تلخ و شیرین .ای داد بیدادچرا دیگه وقت ندارم بیام؟؟؟سلام عزیزاننمی دونم دیگه اصلا کسی میاد وبلاگ فافا یا نهنمی دونم دیگه اصلا کسی بجز تلگرام و اینستا اینچا هم سر میزنه؟من توی اون دوتا هم نیستماینجا هم نیستممن اصلا دیگه فافایی که میشناختید نیستممن یه مامان هستممامان یه پسر پرشور و باهوش به نام سپهرسپهر من تقریبا 22 ماهه شدهاز پوشک یه ماهی میشه جدا شدههنوز جیششو نمیگه هافقط ما خواستیم تحریما رو دور بزنیم!!!پسرککم حسابی شیر
پسر پاییزی من 
امروز اولین روز حضورت در پیش دبستانی نیکان است .مامان تمام تابستان گذشته را فقط دنبال این بود که بهترین مهد رو برای شما انتخاب کنه .همه مهدهای خوب شیراز وگشت تا با توجه به شرایط خونه مامان جون اینجا رو انتخاب کرد 
عزیزمادر 
امروز صبح مامان مانی جان را ازیر قران رد کرد وپشت سرش آب  ریخت .ودونفره دست در دست هم به سوی مهد رفتند عجب ثانیه های پر اضطرابی برای مامان بود درست مثل اولین روز مدرسه خودم .یک دلهره شیرین
اولین نفری که وا
1.شبها باپسرک ساعت کتابخوانی داریم از ساعت نه تا ده شب کتابهایمان را برمیداریم و توی اتاق پسرک توی رختخواب هایمان ولو میشویم وکتاب میخوانیم دیشب من کتاب عصیان فروغ را ازکتابخانه برای خودم اوردم پسرک هم یک کتاب برداشت و الکی مثلا میخواند وزیربعضی سطرها خط میکشید .2.جمعه توی باغ میخواستم بامیه بکارم میگفت مامان زولبیا هم بکار.3.از باغچه پوست گردو پیدا کرده بود برد و یک گوشه چالش کرد وگفت مامان منم بلدم درخت بکاشم الان یک درخت گردو کاشتم وبعد ب
زندگی من به عروسکها گره خورده و این بار چهارمه که عروسکها از مرگ نجاتم میدن 
بار اول وقتی مامان زینبم رفت پیش خدا تنها مونسم عروسک محلی بود که با چوب و پارچه های دور ریز برام درست کرده بود با وجود اون عروسک تونستم نبود مادر رو تحمل کنم 
بار دوم وقتی  که مریض شدم یادمه با وجود درد و حال بد بعد از شیمی درمانی تنها چیزی که کمکم میکرد سرپا بمونم و خودمو نبازم دوخت عروسک برای بچه های بیمار بخش کودکان بود 
بار سوم وقتی که به فاصله ۶ ماه بابا و مامان پ
دانلود آهنگ غمگین و احساسی کلیپ اینستاگرام روبروم بشینو دستامو بگیر واسه اخرین بار با کیفیت بالا 320 لینک مستقیم mp3 موزیک صوتی همرا با متن ترانه
Ahang robero beshino dastamo begir vase akharin bar
دانلود آهنگ روبروم بشینو دستامو بگیر واسه اخرین بار
رو به روم بشین و دستاموُ بگیرو… واسه آخرین بار/ نبضتوُ با من یکی کن!×♫
توو چشام نگاه کن/ واسم یه کم دعا کن…!×♫
سرِ سجادت/ کمی سفارشموُ به خدا کن!×♫
آخه اونا نخواستن/ آخه اونا نذاشتن…!×♫
آخه سرنوشتِ ما/ دستِ اوناست،
بعد از مدتها اومدم به اینجا سر بزنم.شروع کردم منظم درس خوندن.البته فقط یک ماه وقت دارم.ولی تلاشم رو براش میکنم.این چند وقت اینقدر وقت توی این شبکه های اجتماعی تلف کردم که اگه روی هم جمع شه یه کار خیلی خیلی بزرگ میتونستم انجام بدم.فردا میخوام برم موهامو کوتاه کنم.سر دوراهی موندم که چتری بزنم یا نه.دغدغه های این روزام خودمو کشته.
بالاخره بعد از ۴ سال کلاسام تموم شد.حالا باید دنبال یه موسسه ی خوب بگردم واسه ی ترم بعد.فعلا یه ترم به خودم استراحت می
من هی میخوام تو ماه رمضون گناه نکنم، غیبت نکنم اما نمیذارن! بابا به پیر به پیغمبر ما دخترا دیوونه نیستیم و با پسرا هیچ مشکلی نداریم، اونان که ما رو دیوونه میکنن! ملت روانی ان بخدا! 
اومدم خونه مامان میگه یکی واسه امر خیر زنگ زده بود. میپرسم چی کاره س؟ میگه نظامیه. با اینکه دل خوشی از این نظامی ها ندارم (بخاطر یه خواستگار سمج) اما باز دلم قنج (غنج؟!) میره واسه این شغل (عرق ملی)! گفتم بگو حتما بیان :) چند ساعت بعدش که نشسته بودیم تلفن زنگ زد! اونا کا
   "کتاب بازی" اومده تا در کنار مامان باباهای عزیز باشه تا توی تربیت نی نی کوچولوی نازی، یه دوست و همراه باشه!   "کتاب بازی" به صورت تخصصی روی تربیت کودکان 0 تا 6 سال کار می کنه و تلاش می کنه هرچی در این مورد لازمه ( به مرور) در اختیار مامان باباها بذاره.
شرایط اقتصادی با توجه به اوضاع کنونی کمی سخت و تامین نیازهای ضروری خانواده‌ها پر چالش‌تر شده است. در این میان پیدا کردن شغل مناسب برای خانم‌ها با چالش‌های بیشتری روبروست. کارورزی‌های بدون اجرت، ساعات کاری زیاد و حقوق اندک در کنار سیل تحصیل‌کرده‌های قدیمی و جوانان جویای کار از جمله موانعی است که پیداکردن شغل جدید، به ویژه برای خانم‌ها را دشوار کرده است. [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید .]
مردادو یه عالمه اتفاق15مرداد رفتم شمال برای جمع کردن اسبابهای خونه ی زهرا که می خواست بره خونه ی جدیدش 20 مردادجمعه مهمون دوره ای خونه ی ما بود .23 رفتیم شمال خونه ی جدید زهرا برای تفریح ؛به همه گفتیم بیان ولی قسمت نشد در خدمت همه باشیم حسن اینا و مامان و مریم و آقا بهنام اینه آمدن و ما و میترا اینا هم بودن داشت خوش میگذشت که .ابوالفضلم مریض شد و به ناچار 26 از شمال برگشتیمو31 وقتی که نوبتم بود سه شنبه برم تهران یه خبر خوب و متفاوت شنیدم
یه حالی دارم امروز،عجیب.یعنی به شخصه تا به حال تجربه نکرده بودم این حال رو.
یه احساس به جهنم خاصی تو رفتار و حرکاتم و ذهنم هست.یعنی احساس میکنم هیچ تعلق خاطری به هیچ چیزی ندارم.خیلی حس جدید و قشنگیه.احساس میکنم روی یه تشک بادی روی آب دریا شناورم و به ناکجا آباد میرم.
خیلی از خودم خوشم میاد امروز.احساس این و دارم که یه کوه و میتونم از پا دربیارم.میتونم با باد مسابقه بدم و پا به پای ماهی ها شنا کنم.
سبک شدم.روی سجاده سبزم خودمو مچاله میکنم و به خدا
امروزو نصفه نیمه شروع کردم. الان دیگه بشینم پاش تا عصر وقت دارم. شب خونه زندایی بابام دعوتیم! ما با اینها بیشتر ارتباط داریم تا خاله هام یا عمه هام. مامانم اولش گفت نمیریم بعد یعنی من راضیشون کردم میخوام به مناسبت سالگرد ازدواج مامان بابام کیک درست کنم. خلاصه که وقت زیادی ندارم برای خوندن. خوب شد زبانم این چند روز کار کردما. استرس دارم براش احتمالا تا عصری فقط زبان برسم بخونم :/ اشتباه کردم گفتم بریم به نظرت؟ اخه دیدم مامان همش شیفتی میره خونه
دیروز شاید برای اولین باری که با مامان میرفتیم دکتر حالم انقد بد بود.
حجمی از خستگی، نا امیدی، ناراحتی، گشنگی، بی‌حوصلگی، خواب آلودگی رو داشتم.
واقعا همه اینا رو با هم داشتم.
هر جا هم رفتیم عین مریضای روحی میشستم زل میزدم به یه گوشه
در حالی که قبلا دائم یا در حال کتاب خوندن بودم یا تو گوشی داشتم یه کاری می‌کردم تا مامان کارش تموم بشه.
انقد برای خودم عجیب بود که اومدم اینجا دارم اینو مینویسم.
میخوام یادم بمونه این روزای سخت رو. این روزایی که هر
این که توی بیداری دلم برات تنگ میشه قبول،اینکه یه وقتایی هنوز فکر می کنم هستی و صدای نفست رو میشنوم قبول،
اما توی خواب هم؟ 
از دیشب تا حالا هنوز اون بغض لعنتی که توی خواب داشتم راه گلوم رو بسته!
توی خوابم هم فکر می کنم هستی ولی به دلایل نامعلومی پیش ما نیستی، 
مثل همین خواب دیشب که به مامان گفتم "اگه زنگ بزنیم بهشون، میذارن باهاش حرف بزنیم؟؟؟"، و توی جواب مامان که گفت میگن حالش خوبه  خیالت راحت، برای اولین بار توی خواب و بیداری بهش گفتم "آخه من
بابا مرا سیاهِ مو فرفری صدا میزند من هم قند توی دلم آب میشود، راستش سیاهِ مو فرفری بابا بودن خیلی خوب است!
هیچوقت دلم نمیخواست جای برادرهایم باشم، دلم نمیخواست مثل آن ها لباس بپوشم، مثل آن ها فکر کنم، مثل آن ها رفتار کنم!دلم میخواست همیشه نبات کوچک خانه باقی بمانم!همان نباتی که زمان زیادی جلوی آیینه به بافتن موهایش مشغول بود، همان نباتی که لباس صورتی گلدارش را می پوشید و خودش را برای بابایش لوس میکرد!
من با عروسک هایم بزرگ شدم!برایشان مادری ک
چند روز پیش با، باباجون رفتم رانندگی
اونم تو دل طبیعت من عاشق رانندگی
و عاشق طبیعت به به چه شود
عجیب حال دل آدم خوب میشهه
حال دلم عالی بود ،، درختای بلندی
که دو طرف جاده بودن ،،،زیبایی خاصی
رو به جاده میبخشیدن ❤
داشتم حرکت با دنده عقب رو تمرین
میکردم یه ماشین مدل بالا اومد
بابا گفت حواست باشه نزنی به این
بدبخت میشیم مدل بالاعه ماشینش
به بابا گفتم بابا فعلا هیچی نگو بذار تو
سکوت رانندگی کنم یه سوال ازش پرسیدم
جواب نداد میگم بابا چرا جواب نمید
رفتیم بخوابیم.امیروالا صدام میزنه.-مامان؟-جونم؟-خاله؟-میاد مامان-عمو؟-مابخوابیم میاد-نیش؟(نیایش)-میادو دیگه حرفی نمیزنه.ومن واقعا واسم جالبه که حدود یک هفته است که امیروالا قبل از خواب سراغ آدمهایی رو که در طول روز دیده میگیره.و حتی صبح بعد از خواب هنوز به یادشونه و سراغشون رو میگیره.مثل هفته پیش.-عمو. امین.دادا.واقعا" دیدن رشد یک انسان که به خواست خدا از وجود من خلق شده بی نهایت لذت بخشه.
سلام. اینقدر نبودم که باز باید خودم رو معرفی کنم.من غزل هستم. همسرم توی وبلاگ اسمش جوجه هست. یک پسر یکسال و پنج ماهه دارم که توی وبلاگ فندق صداش میکنیم! دانشجوی دکترام. چند هفته بعد امتحان برد دارم و واقعا نرسیدم درس بخونم. نگرانم و کم کم حس میکنم اگر به خودم نجنبم اوضاع خیلی خراب میشه.واقعا واقعا همه وقتم با فندق میگذره. مامان خودم که یک شهر دیگه هستن و مامان همسرم هم الان که روزهای ماه رمضونه خودشون سختیهای خودشون رو دارن. اما مهمترین نکته این
وااااای خدا 
این بار دعوا در کمتر از دو دقیقه از ورودم به خونه اتفاق افتاد! 
عجب خ ر ی هستی مامان 
اَح 
میگم این رنگ قشنگه؟ و گوشه لباس را از داخل پلاستیک نشون میدم 
میگه هوممم چی هست؟ 
در میارم 
یه شلوارک که مدل دامن شلواریه و تنگ نیست روشم پر از منگوله است 
میگم فقط در مورد قشنگیش الان نظر بده 
میگه اره قشنگه 
نه قشنگ نیست چیه این 
اینو نمیشه پوشید 
میگم نگران نباش مامان برای این خونه نیست و آروم میگم اینقدر عقلم میکشه این خونه جای این لباسه
چند روزه تا تصمیم به نوشتن میگیرم پشیمون میشم یا اگر هم بنویسم، میذارم‌ش تو لیست انتشار در آینده، ولی دقیقاً قبل از اینکه منتشر بشه سریع میرم پاکش میکنم. یا چند روزه(فکر کنید چند هفته) تا می‌خوام تو کانتکت‌هام دنبال primadonna girl بگردم از ترس گفتن درماندگی و بیچارگی یا حتا رد تماسام خودم رو به کدای پروژه و فیلم و آهنگ و اینستاگرام مشغول میکنم. شاید بخاطر همینه که بعضی حرفا رو نه میشه نوشت نه میشه گفت، گفتنش راحت نیست و نوشتنش بعدها نبش قبر. در عی
سلامخوبین؟الان رفتم نگاه کردم باورم نمیشه بیشتر از یه هفتس ننوشتم. چند روزیه یه دلخوریایی پیش اومده، دلم نمیخواست بیام از دلخوریا بنویسم و انرژی منفی بدم.روزهایی که ایروبیک دارم بعدش بی نهاااایت پر انرژی ام. یعنی فکر میکنم قشششنگ آمادم هسته اتم بشکافم اینقدر پرانرژی.صبحا اصلا به عشق کلاس از خواب بیدار میشم.حدود 7:10 تا 7:20 بیدارمیشم معمولا یه باد خنک میاد که یکمم سردم میشهبعدوش میگیرم.مامان بهم گفتن که صبحانه نخور خوب نیس با شکم پ
بسم رب الشهدا
.
#قسمت_پنجاه_و_پنجم
.
متعجب ایستاده بود
بدنم روی زمین درد گرفته بود 
با کلی آخ و اوخ به بدنم کش و قوسی دادم وبلند شدم دنبالش رفتم پایین
با ذوق سلام کردم و رفتم کنار مامان فرشته 
مامان یه لقمه واسم گرفت
رو به محمد کردم
- دیرتون نمیشه صبر کنید منم بیام؟
- من کلاس ندارم اما فاطمه کلاس داره
ناراحت لب ورچیدم
- فاطمه توبا ماشین برو ما خودمون می ریم
ادامه مطلب
با مامان زیاد سره دانشگاه حرف میزنیم رابطه م با مامان روز به روز داره بهتر میشه نمیدونم چه اتفاقی داره میوفته!تا قبل از بهبود روابطمون پیش خودم میگفتم اگر چندین سال هم نبینمشون اصلا اهمیتی نداره اما این روزا دارم میفهمم که چقدر ته دلم خانوادم دوست دارم،شاید بد موقعی داره خوب میشه.باید بنویسم که یادم بمونه شرایط دقیقا چطوری بود!از طرفی دانشگاهِ همینجا و خب درکنار خانواده بودن و راحتی برای رفت و امد!از طرف دیگه کسایی که دوست ندارم مثل این روز
مامان من کلا خیلی آدم همسایه داری هستش اصلا عجیب هوای همسایه ها رو داره جوریه که ما یهووو میبینیم بعضی چیزا تو خونه گم شده بعدا کاشف به عمل میاد مامانم داده همسایه همه چی هم قرض میده جار و برقی مخلوط کن اتو و
یه همسایه داریم افغانی هستن جدید اومدن مامانم گفت غریبن رفت باهاشون صحبت کرد و گفت هرچی خواستید تعارف نکنید بیاید از ما بگیرید
اینا یه روز اومدن گوجه گرفتن گفتیم خب طبیعیه
یه روز دیگه اومدن یخ گرفتن گفتیم خب طبیعیه
یه روز دیگه اومدن گف
چندسال پیش شبهاکارم این شده بود که سرک بکشم ببینم وقتی همه ی اعضای خانواده به یک خواب عمیق فرومیرفتن،دفترخاطراتم رو بازمیکردم و شروع میکردم به نوشتن ازهمه چیزوهمه جا،ازارزوهاورویاهام تاحرفهاوداستانهاو خیالبافیهای واینده ووبعدهم دفترخاطراتم رو جایی مخفی میکردم که مامان نتونه پیداکنه،حرف خاصی توش نبود امادلم نمیخواست کسی اوناروبخونه،به شدت روش حساس بودم حتی وقتی هم ازمهمونی به خونه برمیگشتیم سریع میپردم تواتاقم روببینم دقیقاسرجا
دانلود آهنگ های شاد کودکانه
درود، امروز موزیک های شنیدنی شاد و دلنشین برای کودکان را آماده دانلود کرده ایم. آهنگ های عاشقانه برای کودکانه عزیز و دلبندتان ، مامان و بابای
عزیز دانلود کنید و با فرزند خود گوش کنید و لذت ببرید. یکی از بهترین
مطالبی که تا به امروز در جوان موزیک منتشر شده بدون شک همین مطلب خواهد
بود.

ادامه مطلب
دیروز برا مامان خونه تی کردیم. عید خونه تی نکرده بودیم. فرش ها رو هم دادیم شستن، کف رو شلنگ گرفتیم و اجاق گاز جدید مامان رو هم نصب کردیم و دیگه می تونم بگم جونی برامون نموند. دم صبح خواب دیدم رفتم کربلا! تنهایی. بعد هی می گفتم: چرا تنها اومدم. من می خواستم با بابا و مامان و همسر و دخترم و داداش و خواهرم و زن داداش بیام. ای بابا. چی شد اینا نیومدن. به ساعت نذاشت خدا جواب کمک رو دادخدایی هست که اگه سختی میده اگه آدمی میذاره اطرافت که زبو
شماها رو نمی دونم اما من به شدت مخالف این  بودم و البته هستم که بچه تا قبل 4 سالگی بیشتر ازنصف روز از من جدا باشه و شب که اصلا و ابدا اماامروز خواهر  کوچیکه و مامان قصد داشتن برن پیش بابا ( گفته بودم نزدیک مشهد البته با فاصله تقریبا یک ساعتی جایی تهیه کردیم و بابا گوسفند نگهداری میکنن، خوش آب و هواست و کنارش باغ و بستان و جوی آبی و) وروجک ما هم که عاشق رفتن به ییلاق و کنار جوب به قول خودش نشستن و نی نی سنگ و بابا سنگ انداختن توی آب که صدا
مامان رفته بود بیرون.لامپا خاموش بود. 
فائزه گفت: یه آهنگی بذار که هم دختر بخونه توش هم پسر.
رفتم روی پلی‌لیست ریوردیل. قسمت شونزده فصل سه. Big fun رو پلی کردم و چهار دقیقه دور خونه چرخیدیم و چرخیدیم و چرخیدیم، اون قدر که دیگه داشتیم می‌پختیم و دور تند کولر هم جواب نمی‌داد.
آره، آتش‌بس خوبه، آشتی باشیم خوبه، زبون‌درازی نکنه خوبه. 
خوبه که مامان نباشه و یک ساعت و نیم بچرخیم و لامپا خاموش باشه و فکر کنیم که خوشحالیم، حتی با این که دستش زخمی شده و
مامان زنگ زده بود، حول و حوش نیم ساعت پیش‌تر. یه خرده بابت کلاسام و دوستام حرف زدیم و بعدش که گفتم بلیت از سی و هشت تومن شده پنجاه تومن، یه کم هم تو دلمون به زمین و زمان و شیب ملایم افزایش قیمت» فحش دادیم.
حرف داداشم پیش اومد و این که امتحانای ترمش شروع شده و هنوز هیچی نشده داره هنرهاش رو به منصه ظهور می‌رسونه. امسال هم سال اولیه که داره روزه می‌گیره و تا حالا خیلی خوب پیش رفته که چیزی نخورده! چون برادر من به غایت شکم‌چرونه و هوس دلش بر مغزش هم
الان در حدی هستم که ترجیح میدم کسی دور و بر من نباشه حتی رضا.همش ناراحتم و عصبانیماز رضا چندمورد عصبانیم که انگار هیچ وقت حل نمیشه.هیچ راهی ندارم(قهرکردن های مداوم و ناسزاگویی های فراوان ناشی از خشم و تنفر درونی )و متاسفانه از مادرشوهرم که کم کم میبینم چقدر رفتارهاشون شبیه به هم هست! می بینم چقدر خشم و نفرت رو درون بچه هاش تزریق کرده.از دوپهلوکاری هاش ناراحتم.و احساس می کنم دیگه نمی تونم کنارشون طاقت بیارم. اون روز باهم خانوادگی  بیرون
دلم کربلا می خواد اگه کسی یه بار پیاده روی کربلا رفته باشه دیگه اینموقع هوایی میشه ؛ یا میره ویا مثل من جا می مونه و غصه می خوره امروز سه شنبه  9 آبان ماهه دیروز سکینه و دوتا دختراش و دامادش و نوه ی کوچولوش رفتن به سمت کربلا؛خدا نگهدارشون باشه و انشالله به سلامتی برن و برگردن و هیچ مشکلی براشون پیش نیاد خوش بحال سکینه  و فاطمه هر سال قسمت شون  میشه وامیدوارم روزی هر سال اربعینش  شون باشه ؛ نمی دونم همت دارن یا سعادت ؛  حتما هر دوتا ش
وارد اولین روز بیست و دو سالگی شدم در حالی که ۲۱امین سال تا آخرین لحظه تلخ بود و سعی کرد انتقامش رو ازم بگیره
دعوا. بحث‌ فحش تحقیر نفرت
اینا چیزای تکراری خونه‌ی ما هستن
و من حالم از این فضا به هم میخوره
واقعا از بابام بدم میاد
از ترسو بودن خودم بدم میاد از مامان بدم میاد از همه بدم میاد دلم میخواد برم زیر پتو. خودم رو از همه قایم کنم. مطمئنم هیچکس یادش نمیفته نیستم.
معده‌م درد میکنه. یه بغض توی گلوم نشسته. و کلی غم به دل دارم. من از
مراحل استخدام آشپز غیر حضوری:

ثبت نام اولیه:  فرم ثبت نام در وب سایت مامان‌پز را پر کنید. بعد از آن ما برای توضیح و هماهنگی باقی مراحل با شما به صورت تلفنی تماس خواهیم گرفت.
ارسال غذای تست برای بررسی:   پس از تمای از شما خواسته می شود تا ۴ نوع غذای مختلف را طبخ کرده و با هماهنگی برای ما ارسال کنید. غذاها توسط کارشناسان مامان‌پز بررسی شده و در صورت تایید کیفیت و طعم غذا وارد مرحله بعد خواهید شد.
لطفا توجه کنید که غذاهای تست که برای مامان‌پز ار
حدود 5 ماه پیش ازتون پرسیدم که اگه با خانوادتون از نظر اعتقادات و تفکرات در تضاد باشید چه میکنید! (فقط عدد آدرس همین پست رو بکنید 459 تا اون پست رو ببینید!) اون موقع هیچ فکر نمیکردم روزی بیام و این پست رو بذارم!
یکی دو هفته بعد از پرسیدن اون سوال، رفتم به مامان گفتم که. آره مامی ببین! آدما متفاوتن. از خیلی جهات. اوکی؟ گفت اوکی. حرفتو بزن. گفتم خب من دوست دختر دارم. گفت میدونم. گفتم اوه سیریسلی؟ چطور؟ گفت بالاخره بزرگت کردم مثلا! بعد گفتم خب مادرجان
همیشه لذتی  که از تصنیف ها و آوازهای سنتی دشت میکنم به مراتب بیشتر و فراتر از موسیقی ملل و حتی موسیقی و ترانه های امروز وطنیه. میخوام بگم واااقعا مزه ش یه چیز دیگه س.زمانی که غرق شنیدن آواز و سوز اون صدا و موسیقی ام، همزمان به شعر توجه میکنم، و شاعری رو متصور میشم  که سالهای سال پیش از پدرِ پدرِ پدر جد من یه گوشه نشسته و اینو سروده . برای مثال، وقتی تصنیف" از کفم رها "با صدای استاد شجریان( که الهی من دورش بگردم)رو میشنوم،هربار و هربار
امروز دلم بی‌هوا، هوای مامان ملک را کرد. دلم می‌خواد همین الان از اون اتاق با اون سبک ادا کردن کشدارش صدام بزنه: آقا پژمان، بیا این قرمزا دارن بازی می‌کنن و من بفهمم حوصله‌اش سر رفته و دلش می‌خواد برم پیشش بشینم و باهاش حرف بزنم. اون وقتا گاهی شاکی می‌شدم. کار و زندگی داشتم و این صدا کردن‌های پیاپی تمرکزی را که هیچ وقت نداشته‌ام بیشتر به هم می‌ریخت. منظورش هم از قرمزا دارن بازی می‌کنن این بود که تلویزیون داره فوتبال نشون می‌ده، بیا دیگه.
این مطلب رو دی ماه نوشته بودم و میخواستم تکمیلش کنم که مونده بود توی پیش نویس

خوب اول از شب یلدا بگم .
امسال تصمیم گرفتم من برای شب یلدا مامان اینا رو دعوت کنم . البته سال قبل هم این تصمیم رو داشتم و کلی هم به مامان اصرار کردم که گفت نه و بابات میگه همه باید خونه بزرگتر ها جمع بشن .
ادامه مطلب
شکرش باشه امروز همه کمک کردن تا شله زرد نذری من آماده شد. اونقدرم زود تموم شد . صبحی خاله کوچیکه زنگید سریع رفتم دنبالش و رفتیم خونه مامان . اونام آماده شدن وکمک کردن. تقریبا اندازه 50 تا ظرف یکبار مصرف  در اندازه بزرگ شد. فقط یه مقدار شل شده بود. دیگه گفتم ناراحت شدن نداره ؛ من برای نذری و قبولی  حاجت دارم میپزم. خیلی شل نه ها. یک و نیم کیلو برنج نیم دانه .6کیلو شکر .4گرم زعفران.دایی کوچیکه هم چندوقته میره نونوایی کمک علی میکنه. علی هم راه افتا
مانی عزیزم 
ای کاش فرصت این راداشتم که تمام لحظات با تو بودن را هرچند در قلب وجان من ثبت شده ولی می نوشتم .برای تو .خودم .آینده ها
عسلم 
دو ترم هست که به کلاس ریاضی imat می ری .شنبه ها وسه شنبه ها که مامان وبابا هردوتایی تو رو می برن اونجا منتظر می مونیم تا کلاست تمام بشه بعد با هم بر می گردیم .چقدر تو این کلاس رو دوست داری .چقدر از بودن تو این کلاس لذت می بری .البته خیلی هم پیشرفت داشتی واین خیلی خوبه .
ناگفته نماند که هوش ریاضیت عالیه .همه می گن ما
چند روزیه که فکر می کنم ممکنه دچار افسردگی شده باشم،عموما حالم خوب نیست-خیلی بد است- حتی صبح ها که از خواب بیدار میشم پر از حال بدم ، مداما حس می کنم دلم میخواد گریه کنم ، حس می کنم هیچ چیزی به وجدم نمیاره ، شوق برام یه مفهوم دور شده ، حس میکنم عضله های پیشانیم دچار اسپاسم شده و مقاومت میکنن در برابر باز شدن ، با این که آدم عاطفی ای هستم به طرز عجیبی حس می کنم قابلیتم رو برای دوست داشتن ، برای عاشق شدن و حتی به میل غریزیم رو از دست داده ام.می خوام د
همیشه تصمیماتم رو دنبال میکردم. هیچ کاریو بی پایان رها نمی کردم.وبلاگم همینطوره. شاید یه سال ننویسم ولی بعد یه سال بنویسم.یه وقتایی اصن دلم میخواد خلوت کنم هیچ کس دورو برم نباشه.این روزا که به حضور خدا بیشتر نیاز دارم حسش نمی کنم. خیلی نگرانم. شبا با این فکر که صبح باز تو خواب و بیداری از بابا یا مامان میشنوم که داره میگه ما داریم میریم از بیمارستان تماس گرفتن و گفتن بیاید مریضتون رو تحویل بگیرید میخوابمحالش اصلا خوب نیست.&nbs
1.خب میدونین من شکست عشقیامم مسخرس. یه عکس یارو رو تو اینستا میبینم، کسی که پشتش وایساده رم میبینم مثل دیوونه ها میزنم زیر گریه. بعد میرم تلگرام با صبا کلی می خندم و همه چی یادم میره. خوبه دیگه اینجوری. فراموشی اینجوری قشنگه.
2.دیوونه شدم! یه کم دارم درس میخونم این روزا چون حالم بده! حالم که بد میشه درس میخونم چون بلد نیستم هیچی رو و یه بهونه موجه برای گریه کردن پیدا میکنم. موقع خوندن، جمله ها مغزمو میجون! قول دادم اون تایما چون وسط درسه سمت گوشی
وقتی داشتم سرسختانه کلمات نزدیک بهمِ جامعه‌شناسی رو حفظ میکردم،در همون بین که نگران فراموشی‌شون دقیقا سر جلسه‌ی امتحان بودم،داشتم به روز‌های بعد از امتحان‌هانم فکر میکردم!روزی که میپرم روی تختم و تا لنگ ظهر میخوابم،یک بستنی لیوانیِ بزرگ با طعم قهوه رو تموم میکنم درحالیکه دارم قسمت به قسمت سریال خاطرات الحمرا رو میبینم و بعد ادامه‌ی کتابِ کافکا در کرانه رو میخونم و زودتر از سه روز تمومش میکنم و به رفیقِ فوقِ صمیمی‌جانم میگم بیاد بریم
دلارام عزیزم
این وبلاگ در سالروز 3 سالگی ات تقدیمت میشه.
وقایع این 3 سال رو تیتر وار واست مینویسم:
13 خرداد ماه بدنیا اومدی و درست وقتی ده روزه بودی انتخابات ریاست جمهوری سال 92 برگزار شد و آقا انتخاب شد.
15 روزت بود که دل درد شدید شبونه داشتی. دکترا بهمون گفتن که دخترتون کولیک داره! درواقع بهم چسبیدگی انتهای روده است.
از 15 روزگی تا 3 ماهگی که دل درد کولیک داشتی من و بابا سوار ماشین میکردیمت و تو شهر میچرخیدیم چون با صدای ماشین و . ساکت میشدی!
سال سوم تجربی، گنبد بودم. یک انشا نوشتم با عنوان ( چشم های سبز فهیمه). انشا مال فهیمه بود. سرکلاس نخواندمش. فکر کنم رونویسی اش کردم توی دفتر عقاید فهیمه، برای یادگاری.یکسال قبل تر از اهواز چیزی فرستاده بودم برای مجله و چاپ شده بود. عنوان مطلبم این بود( شهر من گنبد کاووس). بین فهمیه و یکی از اقوامش برسر اینکه یکی از اهواز در مورد شهر آنها (گنبد) چیزی نوشته ، حرفهایی رد و بدل شده بود.سال بعد من گنبد بودم. توی مدرسه ای که فهیمه در آن درس می خواند. تا قب
چندوقتیه همه‌چیو انداختم به تعویق. هزارتا کار دارم و یک‌هزارمشم انجام نمیدم. بعد کلافه میشم و با عمق وجود میفهمم آدمیزاد به کار و تقلا زنده‌س. ولی بازم همه‌چیو میندازم به تعویق. به فردا و پس‌فرداها. مثل توپی که شوت میکنی جلو و میدونی توی راهی که داری میری ده دقیقه بعد بازم توپه‌ رو میبینی.
تولد مامان کی بود؟ از همون زمان خواسته براش نامه بنویسم. اینقدر که نوشته‌هامو دوست داره، اینقدر که نامه دوست داره، اینقدر که من برا هر جایی و راجع‌به ه
دانلود رمان تب داغ گناه
از این پس شما دوستان می توانید رمان های جدیدتری را از وبلاگ رمان فا تهیه کنید

خلاصه داستان کتاب رمان تب داغ گناه:دل من به شدت شور میزد تو وجودم غوغایی به پا بود آخه تا کنون از این کارا انجام نشده است بودم بود خط قرمزهایی که در فراز خودم بودو زیر پا میذاشتم حسهای متفاوت با وجدانم در افتاده بودن یکی در وجودم می گوید: »چرا عومدی احمق اگر دوست داری چی؟ برگرد تا دیر نشده اگر مامان و بابا فهمیدن؟
ادامه مطلب
بعد از قرنی مامان را راضی کرده
بودیم که برویم سفر. تلفن زنگ زد و یک نفر گفت رضا را زاینده رود خورده، یک لیوان
آب هم رویش. نخندیدم. تلفن که از دستم افتاد، هانیه جیغ کشید و مامان فهمید که باید
شعر جدیدی را شروع کند : من که گفتم نرو . من که گفتم نریم .
 
sghl sghl
hc f]'d ndvjv hc h,kd ;i fhdn fi t;v ldtjhnl :dn ;)
مامان اگه بدونی چقدددددددددددددددددددددددددر دوستت دارم! و به همون اندازه نمی تونم نشون بدم!!!!!!!!!!!!! ببخش عزیز دلم
فایل حجمش بیشتر از 30 مگ هست و نمیشه اینجا آپلود کنم!!!! :{
بیان جااااااااان؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اسمش هست number one for me!
و اینم لینک دانلود (با دلخوری از بیان عزیز) :
http://uploadboy.me/a3p051fn2g50/number one for me.FLV.html
دلم میخواد بگردم هرجا هر نوشته ای از اول فروردین97تا29اسفند98دارم رو پیدا کنم 
بعد بشینم همشونو بخونم و ببینم و همشونو ازبین ببرم و با بار سبک و ذهن خالی برم برای شروع 98
قراره از 98 به بعد مهمترین و بهترین سال‌های زندگیمو بسازم
وقتی ازآبان97به قبل رو مرور میکنم میبینم روزای خوب و بد زیادی داشتم اما اونقدر روزای بدم، بد بود که حتی دلم نمیخواد به روزای خوب قبلم برگردم چه برسه روزای بدش
میتونم با جرأت بگم آبان 97 بزرگترین تغییر زندگیمون بود هم برای
اصلا از همون اول من با خودم شرط کردم اگر رفتم معماری همون ترم دوم به بعد بگردم پی یه کار دانشجویی مرتبط با رشته ام و بعد عین سگ توش جون بکنم حتی اگه چندرغاز اخر ماه بذارن کف دستم.
از اولشم فقط دنبال یاد گرفتن کار بودم. 
الان چی شده؟
یه هفته اس دنبال کار میگردم هیچی به هیچی.
اقا جان کار خفن که نمیخوام.یه کاراموزی ساده اس دیگه.این چه مصیبتیه خب؟
از طرفی همش منو از کار تو شرکت ها میترسونن میگن اوضاع خرابه و بهتره خیلی حواست جمع باشه برای همینم نصف
الان پنجره ی اتاقم بازه. روبروم تو بالکن خونه روبروییه مامان و بچه ش از صبح نشستن و دارن بازی میکنن با همدیکه.
آخ آخ 
چه حس قشنگیه. با شیره ی وجودت بشینی بازی کنی ، حرف بزنی .
و از همه مهم تر براش وقت بذاری.
 بچه هه هی نق میزنه، مامانه سعی میکنه ارومش کنه:))
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها