شعر مولانا فراق

نتایج جستجو برای عبارت :

شعر مولانا فراق

من خسته ی مسافر
که دم به دم زشوقت
ز کویر سرد تاریک
به امید گرم یادت
به صدای خفته در گلویم
همه گام میزدم من
تب تشنگی روی ماهت
عطش فراق سالهایت
قدمم چو بید لرزان
که گذر کنی زچشم
چو رسیدم از فراق سالها
تو فرشته ی مهاجرهوس جنان چه داری؟
مولانا تو خواب هم نمی دید که یه روزی کسایی بیان و این حال و هوا و شورو زیبایی رو به شعراش بدن، آخرین ایده آلی که احتمالا به ذهنش می رسید ناظری و شجریان بود ولی دیوانه می شد وقتی می دید عصار و محسن نامجو و چاووشی  (خواستم داریوش رو هم اضافه کنم نشد) می خوننش. دیروز یکی  اومد و کارش رو تو گروه شمس (که حالا بالای بیست هزار تا رفته) معرفی کرد. صدبار گوش دادم و اشکام جاری شد، مولانا بود دیوونه شده بود: حس می کنم این لهجه ای بوده که مولانا می گفته
هنوز هم باد که می‌وزد،قلب تپه های نبعه و الله اکبر درد میگیرد از جا به جایی ترکش ها و پوکه ها،رمل ها روضه‌ی فراق میخوانند؛پناه ما به این زمین از یکی بودن دردمان است؛درد فراق و درد جابه‌جایی ترکش‌هایش؛قلب جفتمان گرفته و تیر میکشد،این زمین شاهد است.
تصویر متن +
جایی پرسیده بود که غمگین‌ترین بیت شعر فارسی کدام است؟به گمانم اندوه‌بار‌ترین بیت، آنجایی‌ست که مولانا در آخرین شب زندگی‌ خود، در بستر مرگ، خطاب به فرزندش سلطان‌ولد چنین می‌گوید:"دردیست غیر مردن کان را دوا نباشدپس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟" مولانا می‌گوید غم هجران و فراق معشوق، دردیست که بجز مرگ، چاره‌ای و دوایی ندارد. و انسان در تحمل این رنج جانکاه تنهاست. مولانا در این بیت، به سه مساله فلسفی و اساسی در زندگی انسان، یعنی عشق،
انحرافات اخلاقی شمس تبریزی و مولوی بلخی
شرم آور نیست؟
صوفی مشهور عبد الرحمن جامی در کتاب نفحات الانس از بزرگ ترین کتب صوفیه آورده است:
روزی مولانا شمس الدین (شمس تبریزی) از مولانا شاهدی (مفعول) زیبارو درخواست کرد. مولانا حرم (همسر) خود را در دست گرفته در میان آورد. (شمس تبریزی) فرمود که او خواهر جانی من است، نازنین پسری می.خواهم. (مولوی) فی الحال فرزند خود سلطان ولد را پیش آورد. شمس فرمود: حالیا اگر قدری شراب دست می‌داد ذوقی می‌کردیم. مولانا بیر
مولانا محی الدین بن بدرالدین اناری از اخترشناسان سده 10 هجری قمری بوده است.شاه عباس صفوی به این شتاره شناس اناری،اعتقاد زیادی داشت.
مولانا محی الدین بن بدرالدین انار،سال1012 هجری قمری را سالی پرحادثه پیش بینی کرده بود که همین گونه هم شد.دراین سال،شاه عباس صفوی به ارمنستان لشکرکشی کرد.شاه عباس در این مقطع،پس از فتح تبریز،اقدام به باز پس گیری ولایات از دست رفته ایران در آذربایجان،ارمنستان،گرجستان و شروان نمود که در زمان پدرش از ایران جدا گشته
پارسال کتاب ملت عشق الیف شافاک را خوندم کتاب زیبایی بود والان کتاب کیمیا خاتون سعیده قدس را دارم میخونم وبرایم جالب است شناختن شمس ومولانا که اینقدر عارف و اهل دل بودند و شعر گفتن ومثنوی سرودند اما کیمیا را مولانا به زور شوهرمیدهد وشمس شصت ساله دختر نوجوان را میکشد باورش سخت است مولانا که  خداوندگارش میخوانند وشمس که از جایگاه برجسته و والایی برخوردار است چنین جنایتی انجام میدهند.زندگی اندرونی و کسالت بار کیمیای زیبای چشم ابی در قونیه
از کجا آمد دوست ؟خبری داد به من باد صباح
ز فراق شمس از مولانا
دل اندوه تپید 
و ضمیر آشنای یک پیر ، برنا شد
در نگاه پسری چشم سیاه
مگس شهوت به تکاپو اقتاد 
و بلندای محبت به زمین های پر از آفت عشق کرد سقوط
از کجا آمد دوست ؟
خبری آمد از سوی یک باغ
حوریان رم کردند‌ !
و به دنبال غلامی پی اندیشه ی کامی از او 
عارفی زیر درخت ملکوت
در خیال دختری در دوزخ میشد  
در کنار رودی
پسری لب های خود را در آب می بوسید
دختری در پس یک کوه با خود تنها
دوستی با تن خود را
مولانا شیخ محمد فقیه اناری،فقیه و مجتهد و از شاگردان شیخ بهایی بوده و نزد او علوم دینی،حدیث،هندسه،منطق،ریاضی،طب و علوم غریبه را فرا گرفته بود و ازشیخ بهایی اجازه روایت حدیث و اجتهاد و صدور فتوا داشت.
شیخ بهایی دانشمند نامدار قرن دهم و یازدهم هجری که در دانش های فلسفه،منطق،هیعت و ریاضیات تبحر داشت.در حدود 95 کتاب و رساله از او در ت،حدیث،ریاضی،اخلاق،نجوم،عرفان،فقه،مهندسی و هنر و فیزیک بر جای مانده است.یونسکو به پاس خدمات وی به علم ستار
 
چه کنم که بی تو می میرم در این فراق
از پس چشمان شبح گونت
از پس این دیواره های گلی
این باغ منتظر
منم خیره به برگهای زرد ریخته در کنج حیاط
چه کنم که باران تویی
هوا تویی
و این پنجره ی سبز خسته رو به چشمان تو باز می شود
و پنجره ی چشمان تو به چشمان دیگری انگار
چه کنم که اسب زمان تند است
بارانی که می بارد تند
و ضرب قلب من 
در جهان بی عشق کند است
چه کنم که بی تو می میرم در این فراق.
خب ظاهرا پستی که در مورد حضرت مولانا نوشتم مورد توجه بعضی دوستان قرار گرفته و خواستن که لیست کتابهایی که خوندم رو اینجا شر کنم.جونم براتون بگه من مولوی پژوهی م رو با مثنوی و تفسیر خانم دکتر مشایخی و کلاسهای ایشون شروع کردم. در کنار اون, کتاب ملت رو بارها خوندم. بعد از ملت عشق, کتاب باب اسرار رو خوندم  بعد از باب اسرار , کیمیا خاتون و عارف جان سوخته. اما هیچکدومش رو نپسندیدم. چون سرشااار از اغراق های دروغین و غیر معقول نسبت به شخصیت مولان
✔️درد و دل امیرالمؤمنین علیه السلام در غم فراق فاطمه علیها السلام
☑️ چقدر این آسمان نیلگون و زمین تیره در نظر من زشت شده است.
غم و اندوه من ابدی و ماندگار شده است و شب من با بی خوابی می گذرد.
این غم از قلب من خارج نمی شود تا زمانی که خداوند مرا در آن خانه ای که تو در آن هستی وارد نماید.
در دلم دردی است که گویی زخمی چرکین دارد و اندوهی دارم که مانند آتش برافروخته است.
چه زود بود که بین ما جدایی افتاد ازین فراق تنها به خدا شکایت میبرم.
قسمت هایی از
است.هوایت نکنم می میرم
یادی از صحن و سرایت نکنم می میرم
ناله و شکوه حرام است بر عشاق ولی
از فراق تو شکایت نکنم می میرم
سجده بر خاک شما سیره ی هر معصومی است
سجده بر تربت پایت نکنم می میرم
دوریت درد من و نام تو درمان من است
تا خود صبح صدایت نکنم می میرم
به دعا کردن تو نوکر این خانه شدم
هر سحر، شکرِ دعایت نکنم می میرم
"وضع من را به خــــدا روضـه ی تــــو سامان داد
من اگــــر گـــــریه برایـــت نکنــــم می میرم"
جان ناقابل من کاش فدای تو شود
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
شاید بیشتر این بیت رو تو قبرستون ها دیده باشیم و شرح افسوس زندگان برای غنیمت نشمردن فرصت درک عزیزانی که زیر خاک سردی از غم و رنج شایدم آرامش و فراغ بال در تماشای حال باقیماندگان نالان خویش هستند
دوران سختی است فراق محبوب ولی فراق زمانی است که وصلی بوده باشد و ایضا" توجهی هم هست از جانب معشوق
شربتی تر از زهر فراقت باید
تا کند لذت وصل تو فراموش مرا
یادمه وقتی پارسال همین موقع ها
چیزی ک نگرانش بودم اتفاق افتاد
اونوقتی که به همسرم بله گفتم، نمیدونستم ک همچین چیزهایی هم ممکنه پیش بیاد
اون هم انقدر زود
طول مدت محرمیت مون دو و نیم ماه بود که حدود 20 روز و در سه مرتبه، طعم فراق رو چشیدیم.
بعد از عقد هم، خیلی.! 
تلخ ترین تجربه ی زندگی من همین فراق 24 روزه ی بعد از عقدمون بود.
و هنوز به آرامش نرسیده دوشنبه شب همسرم گفت همون که نگرانش بودیم شد زهرا.
گفتم چی؟
گفت حوزه ترم تابستونه ارائه نمیده.
و این، برای همسر شهرستانی من یعنی بی ج
نمی توان به طور قطع و یقین تعیین نمود که ظهور اندیشه عوالم فراتر از
عالم ماده و نیز مراتب آن، از چه زمانی در میان متفکران و اندیشمندان این
سرزمین رخ نموده است. در حکمت و فلسفه ایرانی بحث خیال و عالم مثال در دو
قلمرو، استعداد طرح می یابد، اول اثبات و شرح عوالم و مافوق طبیعت و
دوم ذیل بحث نفس، که برای آن قوائی چون حواس پنجگانه و یا قوای متوسط و از
جمله آن قوه مصوره قوه ای که قادر است صور اشیاء را در حالی که حامل آن
صور (یعنی ماده) در معر
چند بار سعی کردم شعرای نو بخونم. اما نتونستم. بعد سعی کردم شعرای پروین یا حافظ یا مولانا رو بخونم بازم نمی‌دونم خوشم نیومد یا حوصلم نکشید یا نفهمیدم. مولانا رو به شخصه خیلی دوست دارم. ولی با سعدی فعلا کنار اومدم. شاید بعد خوندن این کتاب علاقمند شدم به تفکر بیشتر و سراغ شعرهای مولانا رفتم. فعلا دارم ذوق کور شده‌ی شعریم رو فعال می‌کنم.این شعر دربردارنده‌ی طنزی از سعدی هستش که نویسنده‌ی کتاب در پانویس توضیح داده.گل است آن یا سمن یا ماه یا رویش
می گویند در آخرین لحظه‌های زندگی مولانا، پسرش بهاءالدین وَلد سخت بی‌تابی می‌کرد و از فرط بی‌خوابی و خستگی روزها و روزها در رنج بود. مولانا از او خواست تا اندکی بیاساید و او پس از ادای احترام روانه شد. مولانا این غزل را آغاز کرد و حُسام‌الدین اشک می‌ریخت و می‌نوشت :
 
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کُن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مُبتلا کُن
ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی بُرو جفا کُن
از من گریز! تا تو هم در بلا نیفتی
اوّل زبانست که باید ساکت شود. کلمات خودشان را در سکوت طوری دیگری به انسان می نمایند. و مفاهیم از کالبد کلمه خارج می شوند. سپس ذهن است که ساکت می شود. تا تصاویر در جای خودشان بایستند و جریان سیّال و جوشان ذهن خاموش شود. به قول زنون،‌ ذهن ما از سات متعاقب مفهوم حرکت را انتزاع می کند. باید سال ها در این س ذهن ماند، تا قلب انسان ساکت شود. که احساس، مسیر خودش را پیدا کند. و برسد به آن وحدتی که ابن عربی می گوید. اینجاست که عشق می جوشد. که رنگی است ا
نماهنگ در فراق یاران کاری از گروه تلویزیونی بسیج شبکه استانی مازندران به نویسندگی و تهیه کنندگی ارش رمضانی و کارگردانی سید قاسم خدامی با محوریت شهدای مدافع حرم استان مازندران و همکاری بنیاد حفظ اثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و سپاه کربلای استان و لشکر عملیاتی 25کربلا گردان صابرین در شهرستانهای بابلسر.قایمشهر و بابل و جویبار ضبط شد.این نماهنگ بناست در شبکه استانی و شبکه افق به روی انتن برود.
رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن
ما ئیم و، موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا، ببخشا، خواهی برو، جفا کن
از من گریز، تا تو هم در بلا نیفتی
بُگزین رهِ سلامت، ترکِ رهِ بلا کن
ما ئیم و، آبِ دیده، در کُنجِ غم خزیده
بر آبِ دیده‌یِ ما صدجایْ آسیا کن
خیره‌کُشی ست، ما را، دارد دلی چو خارا
بُکشَد کس‌اش نگوید: تدبیرِ خون‌بها کن
بر شاهِ خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردرویِ عاشق، تو صبر کن، وفا کن
دردی ست غیرِ مُر
مولانا مبارک زیدی قمی کی فرمائش پر مصرع طرح پر لکھے گئے اشعار
.خلد و کوثر پہ حق ذرا نہ ہوا
جس کا حیدر سے رابطہ نہ ہوا
بے ولائے علی نبی کی ثنا
شُکْر  میں ایسا بے وفا نہ ہوا
سو کے پہلوئے مصطفیٰ میں بھی
مثلِ الماس، کوئلہ نہ ہوا
ادامه مطلب
1-تحصیل شناخت صفات و آداب و ویژگیهای آن جناب
۲- رعایت ادب نسبت به یاد او
۳- محبت خاص نسبت به آن حضرت
۴- محبوب نمودن او در میان مردم
۵- انتظار فرج و ظهور آن حضرت
۶- اظهار اشتیاق به دیدار آن حضرت
۷- ذکر مناقب و فضایل آن حضرت
۸- اندوهگین بودن مومن از فراق آن حضرت
۹- حضور در مجالس فضایل و مناقب آن حضرت
۱۰- تشکیل مجالس ذکر مناقب و فضایل آن حضرت
۱۱و۱۲- سرودن و خواندن شعر در فضایل و مناقب آن حضرت
۱۳- قیام،هنگام یاد شدن نام یا القاب آن حضرت
۱۴و۱۵و۱۶- گریستن و گ
اینترنت لا موجوم تو خط ترککتاب بحر در کوزه میخوانمخواندمو خواندمو خواندمتا رسیدم بهاستغفراللهمولانا هم که بی ادبشدیدا شعرمستهجنکه ازش عرفان دربیادببینید قدیمیا چقدر هنرمند بودنچون با دندانم لبمو گاز گرفتمنمیتوانم بیشتر بگویمماخوذ به حیا
#یک_لحظه_سکوت_قدری_تامل
عشق خدایی
چرا مولانا کمتر از "گناه" می‌گوید؟
 مثنوی مولوی، یک اثر بی‌نظیر معنوی است. ولی جالب است بدانید آن میزان که ادیان و مذاهب درباره گناه و معصیت، حلال و حرام، نجاست و طهارت انسان را انذار و هشدار دادند، مولانا در آثارش سخن نگفته است، چرا؟!
خداوند، عشق مولاناست،
 اما چرا عبور از خطوط قرمز و حدود الهی او را حساس نمی‌کند،
رگ غیرتش باد نمی‌کند،
 تعصب مذهبی‌اش گل نمی‌کند،
و خونش به جوش نمی‌آید، 
چرا؟!
آیا مولانا گ
با عرض سلام و خدا قوت خدمت استاد عزیزم برنامه ویژه  ۷۶۸   امشب بینهایت عالی و آموزنده بود  مخصوصا توضیحات آخر برنامه خیلی مفید بود استاد جانم ، چون من اینهمه سال دارم برنامه هارو گوش میدم ولی انگار تو این توضیحات  بیشتر  متوجه جریان هم هویت شدگیهایم شدم  .اگر ممکنه لطف کنید این قسمت آخرو صوتی بذارید تو کانال ، چون بارها و بارها باید گوش بدم استاد عزیزم ، من زبانم قاصره از تشکر بخاطر برنامه های پر از نور و برکت تون  ، از خدای
در احوالات شیخنا بنقلوس بن زبر صخوشی نقل همی کرده‌اند کهنه‌شغالان
عرصه‌ی تقریر، منقولاتی چنان دامنه‌دراز که مولانا شنبل البشکور همی‌گوید
مرا ریش همی بسوخت صورت گداز. زان جمله به سیاهه‌ی ابن بنیدی بیامده‌است
ذکر اوی که حلول وی در جان اختاپوس به بازیان لگدرو بین‌الامم، سنه‌ی
دوهزار سال و ده سال بیش، هزار آتش در خرمن فلاسفه و منطقیون بر همی خواهد
افروخت. شاعر گفت: پای استدلالیون چوبین بود/ پای چوبین سخت بی تمکین بود.
پلت بن مارادونیه از
باِسم رب الجمیل
 امروز درست سی سال از آن روز تلخ تاریخی میگذرد؛ سی سال از فراق امام محبوب بزرگوار ما، سی سال از آن وداع تاریخی و بدرقه‌ی باشکوه و بی‌نظیر که مردم از امام عزیزشان و بی‌نظیرشان انجام دادند. در این سی سال تلاشهای زیادی صورت گرفته است که یاد امام و نام امام کم‌رنگ شود. شیطنت‌های زیادی صورت گرفته است که اصول امام، فکر امام، راه امام در اداره‌ی کلان جمهوری اسلامی ایران نادیده گرفته شود. سعی شده است جاذبه‌ی بی‌نظیر امام بزرگوار
واریانس فکری بالا یعنی اینکه موزیک پلیرت را باز کنی، اپرای عروسکی دیدار شمس و مولانا اون قسمت که مغول ها حمله کردن به ایران را پلی کنی و بعد وقتی تموم شد با دست خودت بری cloudy now از بلک فیلد را پلی کنی.
شافل پلی نه هاااا با دست خودت از همایون شجریان بری استیون ویلسون. 
لحظه های فراق و تنهاییحجمِ سنگینِ بودنِ بی توانتهای مسیرِ لبخند وابتدای شکستنِ بی توبی تو من از خودم گریزونمبی تو مثلِ یه بیدِ لرزیدهمثلِ باغی که رنگِ سبزش روفصلِ پاییزِ غصه یدهزیرِ شلاقِ دوری از دستاتروی قلبم هجومِ هاشورهاشکِ خشکیده روی گونه م رودستِ بارونِ غصه می شورهعقربک های ساعتم انگاربی تو با لحظه های من قهرنواسه برگشتنِ به اون روزابی توقف عقب عقب میرنلحظه های فراق و تنهاییلحظه های همیشه غمگینهبرفِ سنگینِ غصه ها هرشبروی سقفِ ت
در احوالات شیخنا بنقلوس بن زبر صخوشی نقل همی کرده‌اند کهنه‌شغالان
عرصه‌ی تقریر، منقولاتی چنان دامنه‌دراز که مولانا شنبل البشکور همی‌گوید
مرا ریش همی بسوخت صورت گداز. زان جمله به سیاهه‌ی ابن بنیدی بیامده‌است
ذکر اوی که حلول وی در جان اختاپوس به بازیان لگدرو بین‌الامم، سنه‌ی
دوهزار سال و ده سال بیش، هزار آتش در خرمن فلاسفه و منطقیون بر همی خواهد
افروخت. شاعر گفت: پای استدلالیون چوبین بود/ پای چوبین سخت بی تمکین بود.
پلت بن مارادونیه از
دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکنچون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن
باده‌ی خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ایبوی شراب می‌زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد می‌ای ز خوان توخواجه‌ی لامکان تویی بندگی مکان مکن
مولانانقاشی: مارِک روزیک

مطالب بیشتر را می توانید در کانال تلگرامی لامکان دنبال کنید.
من و جام می ‌و معشوق، الباقی اضافات استاگر هستی که بسم‌الله، در تاخیر آفات استمرا محتاج رحم این و آن کردی ملالی نیستتو هم محتاج خواهی شد جهان دار مکافات استز من اقرار با اجبار می‌گیرند باور کنشکایت‌های من از عشق از این دست اعترافات استمیان خضر و موسی چون فراق افتاد، فهمیدمکه گاهی واقعیت با حقیقت در منافات استاگر در اصل دین حب است و حب در اصل دین، بی‌شکبه جز دلدادگی هر مذهبی مشتی خرافات است
بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد
دولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد
از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی‌دهم
اینم همی‌ستاند و آنم نمی‌دهد
مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد
زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین
کان جا مجال بادوزانم نمی‌دهد
چندان که بر کنار چو پرگار می‌شدم
دوران چو نقطه ره به میانم نمی‌دهد
شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی
بدعهدی زمانه زمانم نمی‌دهد
گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمی‌ده
یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی می‌کرد
عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که در این دامگه است
آه از آن سو  و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد
سلام امروز از اون روزا بود دلم تنگ شد بدجور.مثل اون وقتا هوای تو بیشتر از قبل در پی نگاهم میزد.زل زدم به ان لاین بودنت ولی دم نزدم خوشحال شدم گوشه ای از این دیار روزمرگی زندگیت را دنبال میکنی.ترسیدم پی ام بدم.گفتم بهت قول دادم که مزاحمت نشم.نه حالا که دلتنگم نه هیچ وقت.آه چه زیباست فراق تو با همه دردها.خوشحالم روسفید این عشق شدم.اولین پست این وبلاگ نگاه کردم به خودم خندیدم چی بودم چی شدم پخته تر شدم.چه زود بزرگ شدم.عشق کودکانه جوانی به کجاها مرا
‌چند وقتیه موضوع‌های مختلفی میاد به ذهنمولی چون همون موقع شرایط نوشتن فراهم نیست، یادم نمی‌مونه بعدا همشو که بتونم بنویسم.دو مورد خیلی برجسته طی این مدت؛ یکیش دانش‌اموختگی(فارغ التحصیلی سابق که حقا عبارت مناسبی نبود) کارشناسیم بود و دیگری فراق؛هر کسی که دوران کارشناسی رو گذرونده، متوجه می‌شه آخرین روزش چقدر غریبه.روزی که آدم می‌فهمه دوره بچگیش تمومه و باس من بعد بیشتر زندگی رو جددی بگیره.بعدش انتخابای مهم‌تری جلوروش قرار می‌گیره
شادیش با غم، خنده‌اش با گریه، راحتش با رنج، زندگی‌اش با مرگ، وصالش با فراق.
اینجا هر چیز با ضدش ممزوج است.
و من از شیشه ماشین به دشت خیره‌ام و فکر می‌کنم به فاصله‌ای که با هربار چرخیدن چرخ این پراید فکسنی دارد بین ما زیاد می‌شود.
.ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم،
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب،
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار»

مشیری، آنوقت که چنین حسی را در کلمات ریخته لابد فکر کرده زیبایی دیدن روزی آفتابی آنقدر زیاد است که به یک ثانیه زنده بودن می‌ارزد. مولانا وقتی سروده "آفتابیش در میان بینی، دل هر ذره‌ای که بشکافی!" از دنیاهای آفتابی پنهان خبر داشته، درست مثل کسی که نقشه‌ی گنجهای زیرِ زمین را بداند، چه موعظه باشند و مشق علم و استادی، چه عاشقی و
نام های دوقلو پسر پسر آرمیا آریومهررَهیا رُهارآتین مَتینکامبوزیا مِکابیزتانای آلتایحافظ مولاناژوبین ژابیزسانان سانیار فَریمَن آرتمَندارینوش داریان (اسم جدید)لاهور فروهررادبُد رادانمَهدیار شَهریارکیاس کیساننیشتمان مانشت
چرا هر مرد دین از خانه ات بد مست می آید؟سلام و سجده را ول کن، چه داری پشت آن پستو؟که مولانا و خیام  از سبویت جرعه میندو از هر پنجره یک شمسِ سرکش میکشد یاهو!•غروب است و تو در دریای ماشین ها گم و گوریو من درگیر دریای بزرگ و خودکشیِ قومبادا آدمِ دیگر! مباد از من مقرب تر!تو هم که داغ و طغیان گر و من که بزدل و ترسو • علیرضا آذر - چهار قطره خون
درودبرشماانجمن مثنوی پژوهان آدینه بیست وهفتم اردیبهشت برگزار می شود:1_ شرح وتفسیر مثنوی مولانا جناب استاد عربیان»2_ جناب استاد اصغر نهجیری باموضوع دیدار مولانا وسعدی»به مناسبت بزرگداشت حکیم عمر خیام3_موسیقی سنتی به سرپرستی استاد رسائیان با اشعاری از خیام4_سخنران میهمان: جناب استاد محسن سامع با موضوع خیام وهفتاد ودو ملت»5_ به مناسبت بزرگداشت حکیم عمر خیام شعر خوانی هنرمند گرامی جناب بحرانیشروع برنامه:  9  بامدادمکان : خیابان سعادت
ساقیا! آمدن عید مبارک بادت                        وآن مواعید که کردی مرواد از یادتدر شگفتم که در این مدت ایّام فراق               برگرفتی ز حریفان دل و دل‌می‌دادتبرسان بندگیِ دختر رَزْ، گو بِدَرآی                    که دم و همت ما کرد ز بند آزادتشادی مجلسیان در قدم و مقدم توست          جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادتشکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت              بوستان سمن و سرو و گل و شمشادتچشم بد دور، کزآن تفرقه‌ات بازآورد                 طالع نامو
بفرما، آخرش این شد، هزاران شهر دور از همدوتامان غرق تنهایی و محو حالتی مبهمخیالت خام شد بردند از ما مهربانی راحواست پرت شد، خشکید باغ عشقمان کم کمفراق اینجاست، میبینی؟ اگر دقت کنی حالاجدایی را نگاه کینه توزت کرده خاطر جم!از آن وقتی که خودخواهی به دنیامان فرود آمدگمانم غصه ی دوری نشسته در دل آدمتو گفتی راستی را دوست می داری ولی آخرتمام قول هایت شد شبیه منحنی ها خمپر از  زهرند انگاری عسل ها در نبود توشراب ناب هم انگار مخلوط است با یک سمپس از ت
شعر عاشقانه شاداشک رازی‌ست لبخند رازی‌ست عشق رازی‌ست اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بوداحمد شاملواین چه عشقی است که در دل دارم من از این عشق چه حاصل دارممی‌گریزی ز من و در طلبت باز هم کوشش باطل دارمفروغ فرخزاداشعار عاشقانه مولاناهر قفلی که می‌خواهد به درگاه خانه‌ات باشدعشق پیچکی است که دیوار نمی‌شناسدچه فرقی می‌کند من عاشق تو باشم یا تو عاشق من؟!چه فرقی می‌کند رنگین کمان از کدام سمت آسمان آغاز می‌شود؟!‏دریاب مرا که طاقتم نیست انصاف بده که ج
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
وز لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود
از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب
رجعتی می‌خواستم لیکن طلاق افتاده بود
در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر
عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود
ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق
هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود
ای معبر مژده‌ای فرما که دوشم آفتاب
در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود
نقش می‌بستم که گیرم گوشه‌ای زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
گر نکردی نصر
جمعه هاوقت نمازو وحدت وهشیاری است/موسم خوب پرستش لحظه بیداری است/باش اندرنیمه شب میهمان تاسحر/اشک چشمت دردعاها زمزم دلداری است/درکمیل و ندبه آن انقلابی رخ دهد/بهر پیغمبروآلش موعدغمخواری است/بانمازجمعه آن عزتی حاصل شود/روح ایمان و بصیرت باگل همکاری است/دشمن دین باولایت خوار و رسوامیشود/سوی شیطان ستمگر جمعه هابیزاری است/درغروب جمعه گردد یادمهدی پرخروش/چون فراق حضرت او لحظه دشواری است/
سلام و صد سلام به دوستان گلم, امیدوارم حال دلتون خوب خوب خوب باشه.این روزهایی که نبودم, درگیر یه موج جدید بودم ! توسط یکی از همکاران با کتاب ملت عشق  آشنا شدم و از اونجایی که از بهمن ماه تو کلاسهای حافظ و مولانا شناسی شرکت کرده بودم این کتاب به شدت, و عمیقا منو در دنیای زیبای حضرت مولانا غرق کرد و باعث شد در این مسیر و آگاهی عمیقتر و ثابت قدم تر بشم . با م یکی از همکارانم که در زمینه ی ادبیات عرفانی تخصق داره, بعد از ملت عشق , از کتابی به کت
در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفتهو سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سخ
سربار غم خود شده ام  میچکم از سر یک خار درون دل شب
که از ساقه ی یک گل بی رنگ به بیرون جسته
میچکم از دل یک فرض محال به یک کاسه ی شک
یا که از فرط فراق من و اندیشه ی روز
میچکم روی زمین یک خواب
به زمان می نگرم 
راهزن می آید در یک آن
کاروان رویا را به یغما می برد
به زمان می نگرم 
در مرگی به تن مردی خوش آمد میگفت 
مرد بی چاره به دربان خیره
به امید خواب دیدن زیر لب از طرب صبح میگفت 
به زمان می نگرم 
سربار غم خود شده ام
جام از دست من افتد به درون یک راز
راز از
بلبلا  یکدم  به  حرفم  گوش  کنالفتی  با  عاشق  مدهوش  کنآتشی  در   سینه  دارم  از  فراقنغمه ای خوان کوره را خاموش کن .                      (مهرداد)    
جمعه ها فرهنگ ناب انتظار مهدی است/شیعه پاک و ولایی افتخارمهدی است/در کمندعشق بازی ماغلام درگهش/شیعه مجنون فراق آن نگارمهدی است/لحظه های درعبادت اتصال حق بود/اشک هم وقت توسل درشکار مهدی است/عشق پیغمبرو آلش حال دیگرمیدهد/حب او ازلطفهای کردگارمهدی است/درنمازجمعه ها هم لشکرش آماده باش/کشورایران چویار بیشمارمهدی است/وقت هم عهدی ماشدباامام ورهبری/باولایت تاشهادت آن شعار مهدی است/گفته شدروز ظهورش جمعه ای سرمیرسد/روزهای خوش به عالم روزگار مهدی
قیامت فردیگر مراقب باشی و گیری رسنحاجتت ناید قیامت آمدنمولاناما در زندگی مان دو فضا یا دو ساحت وجودی متفاوت داریم۱. یکی فضای ذهن مان که مربوط به گذشته و آینده است و در آن عقاید و باورها و خاطرات گذشته و تصورات آینده وجود دارند۲. دیگری فضای بیرون از ذهن که فضای واقعی است و در این لحظه وجود دارد و زنده و فعال است و زندگی در آن جریان دارد اما نقطه توجه جان و روح ما که همان دل و مرکز ماست به هرکدام از این دو فضا که توجه کند و روی آورد همان را مرکز خود
عناصر تشکیل دهنده یک انگاره را میتوان بیشتر چنین طبقه بندی کرد که هم مرکز و هم محیط بیرونی توجه فرد را به خود جلب می کند. مرکز توجه فرد، دربردارنده مجموعه از عناصر کوچک مشخص در یک انگاره است و محیط بیرونی توجه فرد، متشکل از تعدادی عناصر مبهم ادراک شده است که این عناصر به مرور زمان برابهام آنها افروده می گردد.به طور خلاصه، از نقطه نظر انگاره های بین المللی واکنش تاثیرپذیری معمولا به خلق و خوی فرد و یا فرهنگ کلی آن جامعه بستگی دارد که یک کشور خا
گفت ما اول فرشته بوده‌ایمراه طاعت را بجان پیموده‌ایمسالکان راه را محرم بدیمساکنان عرش را همدم بدیمپیشهٔ اول کجا از دل رودمهر اول کی ز دل بیرون شوددر سفر گر روم بینی یا ختناز دل تو کی رود حب الوطنما هم از مستان این می بوده‌ایمعاشقان درگه وی بوده‌ایمناف ما بر مهر او ببریده‌اندعشق او در جان ما کاریده‌اندروز نیکو دیده‌ایم از روزگار.

مولانا
این کتاب دو داستان را شامل می‌شود که به زیبایی در کنار هم و در یک کتاب گنجانده شده است. دو رمان که موازی هم جلو می‌رود. و به گونه‌ای به همدیگر ارتباط دارند. یکی از این داستان‌ها در سال ۲۰۰۸ در امریکا و دیگری در قرن هفتم در قونیه اتفاق می‌افتد.
داستان اول کتاب مربوط به اللا روبینشتاین است که در بوستونِ آمریکا زندگی می‌کند. اللا یک همسر و مادر است که همه زندگی خود را صرف خانواده و رابطه شویی کرده است. با اینکه همسر اللا – دیوید – دندانپز
به نظرم  تفاوت اشعار معاصر با قدیمی،مثل تفاوت چای دمی است با چای کیسه ای!تو تا به پای اشعار کهن صبر نکنی،تا مانوس نشوی و بارها با دل و جانت زمزمه اش نکنی،تا شب بیداری نکشی با آن، تا زانوی غم بغل نکنی و به پهنای صورت اشک نریزی،نمی توانی از خواندن غزل حافظ و یا سعدی لذت کافی ببری.باید صبر کنی تا دم بکشد! اما اشعار معاصر نه، می توانی در هر حالتی که هستی یک شعر از اینترنت پیدا کنی و بخوانی و لذت ببری و تمامش کنی و کمی هم از آرایه های ادبی اش تعریف کنی
 
می‌گویند باید بخواهی، باید بجویی، باید زمین و زمان را به هم بدوزی تا سهم خود را از دنیا بگیری. سهم خود را از زندگی برداری و بزنی به چاک. اینکه به کجا بروی مهم نیست. باید تا می‌توانی و از دستت بر می‌آید بخواهی و آرزو کنی و از پا ننشینی.  ما در راه همین خواستن، "رنج" را با دستان خود برمی‌داریم که از ابتدا تا انتها دست در گلو، همراهمان باشد. دائما در وادی خواستن‌ها از کویِ این، به برزن آن در ترددیم.
 نمی‌دانم چرا رسیدنی برای هیچ کدامشان نیست. به
ازفراق روی مهدی اشک ریزان میشود/چشمها ازدوری او باز گریان میشود/درتمنای وصالش سالها درانتظار/تشنه لب سیراب آن رخسارجانان میشود/اوبود گنج فضائل در حریم اهل بیت/شیعه هم از برکت او لطف واحسان میشود/حضرتش مشکل گشای کل عالم گشته است/بادعایش سختی ماباز آسان میشود/بهراو یاران بسیاری فراهم گشته است/لشکری آماده سویش مثل ایران میشود/رهبرماکربلایی جانفشان مهدی است/تاظهورش امتحانی قلب وایمان میشود/
آنها که بکار دین تمام اند
مداح دوازده امام اند

اولاد علی و عترتش را
تا به جان و دل غلام اند

دیگی است جحیم و می زند جوش
از بهر منافقان که خام اند

بر جمع فسردگان بی دین
گل طرح مکن که بر زکام اند

از بعد حبیب خاص باری
چارند که در زبان عام اند

در پاکی شان نه شک نه ریبی
زان چار یکی نداشت عیبی
شعر از مولانا نظام استرآبادی یکی از شیعیان قرن خود (اوایل عصر صفوی) که تمام اشعارش درباره ی اهل بیت علیهم السلام است.
خداوند رحمت کند او را»
عشق یعنی نگاه زیبایش، غم یک عصر جمعه ات باشدیا دوباره دیدن چشمش، صبح یک روز شنبه ات باشدعشق یعنی فراق و دلتنگی، ظهر یکشنبه ها به هر لحظهخانه یا اداره باشی تو ، هر کجا سهم و بهره ات باشدعشق یعنی دوشنبه ها گاهی، کافه رفتن کنار معشوقتفال آن دو چشم زیبایش، ته فنجان قهوه ات باشدعشق یعنی که ساحل دریا، در غروب سه شنبه ها با اودرکنارت به ساحل دریا،سر او روی شانه ات باشدچهارشنبه ها و درس و دانشگاه، جزوه های درس ِدلتنگیعشق یعنی  نوشتن نامش، نقش خودک
چگونه عشق را معنا کنم
چگونه به خود اجازهٔ عاشقی دهم
چشمانم از سورت فراق،خون میگرید
نمیشود رو به نگاهش گریه کنم 
اشک،پیرهنم را خیس میکند 
بغض،گلویم را قورت میدهد
ترس،غرورم را میکشد
و میمانم؛ 
در انتهایی ترین انتهای 
تنهایی.
#احمد_بیگی
#احمدبیگی
دانلود آهنگ ملت عشق روزبه نعمت اللهی در غم هجر روی تو مولانا روزبه نعمت الهی ملت عشق آهنگ من مست و تو دیوانه روزبه نعمت اللهی اوست گرفته شهر دل اهنگ دانلود آهنگ نی شکنم شکر برم هژیر مهر افروز دانلود آهنگ روزبه نعمت الهی ملت عشق اهنگ روزبه نعمت الهی در دورهمیدانلود آهنگ جدید
غروب جمعه گریان ازفراق یار می باشیم/برای وصل اوهر لحظه ای بیدارمی باشیم/بود اوحجت رحمان برای رحمت وبرکت/همیشه درتکاپوی همان دلدارمی باشیم/ز جورو ظلم هردشمن شدیم غمگین وبی یاور/برای لشکرمولا همه هشیارمی باشیم/زفقدان ولی الله شده چشمان ماکم سو/برای زمزم دیده همیشه زار می باشیم/ظهوریوسف زهرا بودازکار سِرالله/زایزد خواستاری مابرآن اسرارمی باشیم/رکاب نائب مهدی پراز یارخراسانی است/زایزد جانفشان سویش نگر بسیارمی باشیم/
جسمها چون کوزه‌های بَسته‌سر
تا که در هر کوزه چه بود آن نگر
کوزهٔ آن تَن پر از آب حیات
کوزهٔ این تن پر از زهر ممات
گر به مظروفش نظر داری شَهی
ور به ظرفش بنگری تو گم‌رهی.
مولانا

روی صحبتم با خودمه که با وجود تمام تلاشی که میکنم
ادامه مطلب
حسین بن منصور حلاج را در ظهر ماه صیام 
گذر به کوی جذامیان افتاد،
جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج 
تعارف کردند،حلاج بر سر سفره نشست و چند 
لقمه به دهان برد، جذامیان گفتند؛
دیگران بر سر سفره ما نمی نشینند
و از ما می ترسند !
حلاج گفت؛ آنها روزه اند و برخاست !
غروب هنگام افطار، حلاج گفت؛
خدایا روزه مرا قبول بفرما.!
شاگردان گفتند؛ استاد ما دیدیم که روزه 
شکستی ! حلاج گفت؛ ما مهمان خدا بودیم،
روزه شکستیم ولی دل نشکستیم.!
آنجا که دلی بود به میخ
که تو آن هوشی و باقی هوش پوشخویشتن را گم مکن یاوه مکوشمولاناما به عنوان انسان هشیاری هستیم بعلاوه ضد هشیاری. هشیاری نوری است از جنس نور خدا که نور خاصی است، جدای از این نورهای مادی. خداوند این نور را در اختیار ما انسانها قرار داده تا از فراز آن جهان را و امورات مادی زندگی خود را نگاه کنیم و جایگاه درست و غلط چیزها را با آن تشخیص دهیم و اگر ضرورت داشت و لازم دانستیم از آن فراز موقتا فرود آییم و آن چیز را در جایگاه صحیح خود قرار دهیم و سپس دوباره ف
تور
کنسرت‌های سعید فرج پوری» -آهنگساز و نوازنده‌ی برجسته کمانچه- و سالار
عقیلی» – خواننده- شهریور ماه امسال در تهران و برخی شهرستان‌ها برگزار
خواهد شد. در این کنسرت‌ها، در بخش اول قطعاتی جدید به همراه تصانیف و
قطعاتی در دستگاه همایون و آواز افشاری بر روی آثار شاعرانی چون شهریار،
سایه، مولانا و محمد علی بهمنی و در بخش دوم آثاری از قدما اجرا می‌شود.
این آهنگسازِ موسیقی سنتی ایران که چند سالی است در خارج از کشور حضور
دارد، در این س
اگر زمان به عقب برگردد :
از هشت سالگی به کلاس زبان انگلیسی می روم
اجازه نمی دهم رنگ کفش هایم 
را بزرگترها انتخاب کنند
پفک و چیپس نمی خورم
و دوباره عاشق تو می شوم
در اردوهای مدرسه بیشتر می خندم
زنگ ورزش را جدی می گیرم
بی خیال مدیر و ناظم ، ابروهایم را تمیز می کنم
و دوباره عاشق تو می شوم
بیشتر پیاده روی می کنم
یوگا تمرین می کنم
از حافظ و سعدی و مولانا بیشتر می خوانم
و دوباره عاشق تو می شوم
گران و مرغوب اما اندک خرید می کنم
از کافه رفتن کم می کنم و می
پری‌دخت
پدیدآور: حامد عسگری
ناشر: قبسات / تعداد صفحات: ۱۴۰

داستان فراق، دلتنگی و غم هجران یار که قصۀ تازۀ دیروز و
امروز نیست. حدیث مکرری است که هر بار از زبان عاشقان و دوستان دور از هم
شنیده می‌شود. انسان اما هر کجا که باشد راهی خواهد یافت تا مرهمی بر اندوه
فراق عزیزانش باشد.
در روزهای قدیم که خبری از تلفن و اینترنت و انقلاب الکترونیکی امروز نبود،
مردم برای اطلاع از احوال یک‌دیگر راهی جز نامه نگاری نداشتند. نامه بود و
پس از آن تلگراف. انتظا
داشتن مسئله‌ی اصلی نیست. داشتن "آنچه که نیست" میچسبد. نمونه اش همین خنکای شب های تابستان است که حسابی خر کیف میکند آدم را. برعکس خنکای پاییز.
پ.ن:
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست
(مولانا)
رفتی و عطر یاد تو در روزگار ماندیعنی که از تو خاطره بی شمار ماندرفتی و در فراق تو این ملت بزرگخون گریه کرد و تا به ابد اشکبار ماندرفتی و با غروب تو، قرآن غریب شداسلام ناب، در غم تو، سوگوار ماندرفتی تو و حماسه ی سرخ حسینی اتتا نهضت امام زمان برقرار ماندرفتی تو و بنای برومند انقلاببا این شکوه و جذبه ی پر اقتدار ماندرفتی تو و نرفت ز دل شوق زندگیدر حیرتم از او، که برای چه کار ماندمُردی و زنده گشت ز تو، دین تاریخ را، به نام تو این افتخار مانددس
این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می‌شود
بی هوسی مکن ببین کز هوسی چه می‌شود

دلم به هر شبی در هوس شکرلبی
در سر کوی شب روان از عسسی چه می‌شود

هیچ دلی نشان دهد هیچ کسی گمان برد
کاین دل من ز آتش عشق کسی چه می‌شود

آن شکر چو برف او وان عسل شگرف او
از سر لطف و نازکی از مگسی چه می‌شود

عشق تو صاف و ساده‌ای بحر صفت گشاده‌ای
چونک در آن همی‌فتد خار و خسی چه می‌شود

از تبریز شمس دین دست دراز می‌کند
سوی دل و دل من از دسترسی چه می‌شود
مولانا محمد جلال الدین
☂ یاد بگیریم.
از محبت دیشب پدر نگوییم 
درحضور کسی که 
پدرش در آغوش خاک 
آرمیده است.
☂ یاد بگیریم.
گر به وصال
عشقمان رسیدیم، 
میان انبوه جمعیت 
کمی دستانش را
آهسته تر بفشاریم،
شاید امروز صبح 
کسی در فراق
عشقش 
چشم گشوده باشد
☂ یاد بگیریم.
اگر روزی از خنده ی
فرزندمان به وجد
آمدیم، شکرش را 
در تنهاییمان 
به جا آوریم 
نه وصف خنده اش را
درجمع.
شاید کسی در 
حسرتش روز میگذراند.
☂ یاد بگیریم.
آهسته تر بخندیم،
شاید کسی
غمی پنهان دارد
که فقط خ
اس ام اس عاشقانه جدید گزوه سرگرمی مجله اینترنتی ائویمیز : سری جدید از اس ام اس های عاشقانه مخصوص شما کاربران عزیز.  ‌در انتظار تو بنشستم و سرآمد عمردگر چه داری از این بیش انتظار از مَـن…شهریار******************************ای ز غـــم فراق تو جان مرا شکایتیبر در تو نشسته‌ام منتظر عنایتیگر چه بمیرم از غمت هم نکنی به من نظرور همه خون کنی دلم، هم نکنم شکایتیعراقی*******************************اشک شب و آه سحر، خون دل و سوز جگرترسم که سازد آشکار اسرار پ
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.




یا اباعبدالله یا اباعبداللهیارا دلبر و دلدارا ماه جهان آرا میکشد عشق تو آخر سر ما راجانا سید و مولانا حضرت سلطانا تشنه تو هستم سید العطشاناجانم جانم به صدای نوکرات به دلهای مب
من پُرم از خاطرات و قصه‌های کودکیاین که روباهی چگونه می‌فریبد زاغکی!قصّه‌ی افتادنِ دندانِ شیری از هُمالاک‌پشت و تکّه چوب و فکرهای اُردکی!قصّه‌ی گاو حسن، دارا و سارا و امینروزِ بارانی، کتابِ خیسِ کُبری طِفلکی!تیله‌بازی در حیاط و کوچه و فرشِ اتاق!بر سرِ کبریت و سکه، یا که درب تَشتکی!چای والفجر و سماور نفتیِ کُنجِ اتاقمادرم هرگز نیاورد استکان بی‌نعلبکی!داستانِ نوک طلا با مخمل و مادربزرگ!در دهی زیبا که زخمی گشته بچه لک‌لکی!هاچ زنبور عَسل
دیروز حدود ده تا مطلب نوشتم
ولی نذاشتم اینجا
دیروز صبح همسرم رفت
و تا چهل روز
نمی بینمش.
هیچی نمیگم
هیچی نمیتونم بگم
فقط این روزها به شدت دل نازکم.
*
بهش گفتم
به قولم عمل کردم
جلوی هیچکس گریه نکردم
* این یعنی تو خلوتت گریه کردی؟
_ آره دیگه.
صداش یکم گرفته شد. گفت برا خدا گریه کن.
میدونستم داره قوی ام می‌کنه.
گفتم من هنوز مثل شما انقدر روحم بزرگ نشده.
نمی‌تونم.
*****
بعد ازدواج مون
من میتونم شدت ایثار همسران شهدا رو حس کنم
همسرم هم میگه الان دار
در زیر پست اینستاگرامی خود را به مناسبت فرارسیدن اربعین حسینی می آورم:
بسم رب الحسین
السلام علی الحسین
و علی علی بن الحسین
و علی اولادالحسین
و علی اصحاب الحسین
-------
من اویسم که به بویت آقا
در یمن هم به کنارت باشم
گرچه این ره دراز و دورم من
گویی آن جا به دیارت باشم
من طوافم ز همینجا بکنم
قسمتم شد به فراقت باشم
#حسین_کریمی

سپاس ویژه از برنامه #مخاطب_خاص که به یاد این حقیر در محضر مولایم و سرورم حضرت #ثارالله #امام_حسین علیه السلام بودند.
ا
بسم الله الرحمن الرحیم
یا فارس الحجاز ادرکنی الساعه العجل
محمد بن ادریس شافعی(۱۰۵ تا ۲۰۴)
رئیس مذهب شافعی
 در کتاب دیوان اشعار خود چنین میگوید
کفی فی فضل مولانا علی
وقوع الشک فیه انه الله
و مات الشافعی لیس یدری
علی ربه ام ربه الله
(در فصل و برتری مولایمان علی همین بس که در تردیدی که آیا او خداوند بود؟و شافعی عمر خود را به پایان رسانید در حالی که ندانست علی پروردگار اوست یا الله)
علی حبه جنه
امام الناس والجنه
وصی المصطفی حقا
قسیم الناروالجنه
دلتنگی سهم آدمی استهمه دلتنگیمیکی برای لیلایشدیگری برای دانیالشآن یکی برای سال‌های بی ثمرکه نمی‌داند کجا و چگونه از دستش گریختو خاطراتی که خاکستری می‌شوددر پس غروبآن یکحتی بر ای خودش دلتنگ می‌شودآن "خویشِ" گمشده در هیاهوی روزگارمثنوی را از آن رو گفته اند معنوی که جملگی شرح دلتنگی آدمیستاو که در فراق و فاصلهلبالب از سرگشتگی استچشمهاییبه سوی افقی دور دستخیره مانده به انتهای آسمانآدمی را از خاک کویر سرشته‌اندو کویر روح دلتنگی ا
ما روزی عاشقانه برمی‌گردیم
بر دردِ فراق چاره‌گر می‌گردیم
از پا نفتاده ایم و، تا سر داریم،
در گردِ جهان به دردِ سر می‌گردیم
خندان ما را دوباره خواهی دیدن
هرچند که با دیده‌یِ تر می‌گردیم
خاکسترِ ما، اگر که انبوه کنند،
ما در دلِ آن توده شرر می‌گردیم
گر طالعِ ما غروبِ غمگینی داشت،
این بار سپیده‌یِ سحر می‌گردیم
چون نوبتِ پروازِ عقابان برسد،
ما سوختگان صاحبِ پَر می‌گردیم
نایافتنی نیست کلیدِ دلِ تو
نایافته ایم؟ بیشتر می‌گردیم
از ر
در شب تاریک ظلمت در پس پستوی دل


میروی دنبال زیبایی و چشمت سوی دل


چون که چشمانم به جای خالی یار افتاد


چشم معشوقم به روی قلب من تار افتاد


صد حیف حقیقت بود که اینجا نیستی


ای عزیز این دلم تو در حقیقت کیستی


تا که از باده چشمان تو مست میشوم


گر نباشم پیش تو سوی بیابان میروم


در فراق روی تو پای من گشته سست


آری درمان منی و درد من هم از توست


کی شود دیدار تو سهم دل صد چاک من


در جنون من نبودی پس بیا بر خاک من


بر مزارم رهگذر باش و کم و بیش بیا


نه از
یا مولانا و یا ابانا صاحب الامر والعصر و امان عج


 

خسروا کمتر غلامت در دو عالم شاه هست

پرتوی از نور رویت صد فزون از ماه هست

آدم و نوح و خلیلت بندۀ درگاه هست

خادم و دربان کویت چون کلیم الله هست

من چه گویم کیستی مدّاح تو الله هست


 
ادامه مطلب
یه سخنرانی توی TED دیدم. 
میگفت اهدافتون رو به کسی نگید چون وقتی به زبان میارید دیگران تحسینتون میکنن
بعد، ذهن فکر میکنه اتفاق افتاده و تموم شده.
بعد دیدن تو آزمایش هاشون کسایی که از اهدافشون صحبت نمیکردن موفق بودن و بقیه نصفه کاره هدفشونو رها کرده بودن. 
پس در مورد هدفتون تا زمانیکه عملیش نکردین وبهش نرسیدین با هیچکش صحبت نکنید
مولانا هم میگه :
چون که اسرارت نهان در دل شود / آن مرادت زودتر حاصل شود
شب های احیا در فراق تو گذر شد
عمرم تباه است و ز هجر تو سپر شد
ای روضه خوان و یوسف زهرا کجایی
آقا بیا روزم شب و شب هم سحر شد
از اول ماه خدا یاد تو هستم
اما چرا این ناله هایم بی اثر شد
آقا اجازه شب شب قدر است و روضه
از کوفه تا کرب و بلا خاکم به سر شد
مولای دین رفت و جسارت ها شروع شد
در سینه هاشان بغض مولا پر ثمر شد
اما امان از روضه ای که خون تو گریی
آقا اسارت رفت و زینب در خطر شد
بی تو چه سخت است از سر و سرنیزه گفتن
مولا بیا چون یک سه ساله در به در شد
طشت طل
سه شب است که نمی‌توانم درست و حسابی بخوابم. خوانده بودم که وقتی خوابت نمی‌برد، در خواب کس دیگری بیداری. یعنی رفته‌ای در خواب یک بنده‌خدایی.کابوس یا رویایش شده‌ای. 
سه شب است که کابوس یا رویای کسی شده‌ام. 
دلم می‌خواهد که این سه شب در خواب تو بیدار بوده‌ باشم. 
دقیق‌تر بگویم دلم می‌خواهد این سه شب را رویای تو بوده باشم. 
مثلا با یک لبخند در خوابت بر بالینت بیدار بوده‌ام و تو را نوازش می‌کرده‌ام. 
یا مثلا کنارت بیدار نشسته بوده‌ام و یک ق
بسم الله
قصه لیلی ها و مجنون های زیادی را شنیده ام ولی این یکی که می خواهم تعریف کنم عجیب ترین لیلی و مجنون عمرم بودند.
مجنونی بود سرگشته و دل افگار، در تندباد حوادث روزگار می گذراند که نسیم، عطر پیراهن لیلی را برایش آورد.
مجنون دلش را دید که دست در دست نسیم سپرده تا خود را به لیلی برساند.
مجنون هم لاجرم همین کرد.
گذشت ماه و سالی و مجنون را در این مدت تیغ صحرا و گذر عمر و دوری و فراق لیلی فرسود ولی دم برنیاورد.
گذشت ماه و سالی و نصیحت دوستان و سرزن
تعالی سازمانی از دیدگاه مولانا




تعالی سازمانی
دیدگاه مولانا




دسته بندی


مدیریت




فرمت فایل


doc




حجم فایل


44 کیلو بایت



تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اگه خلاصه ی سریال زندگی یک انسان رو تو یه قسمت خلاصه کنن
اگه تمام شبهای عمرت رو تو یه شب فشرده کنن
اون یه شب چه رنگی داره؟
درسته شب تاریکه اما تاریکی هم رنگ داره مثل اشک
اشک خوشحالی یا اشک از روی ناراحتی  اشک فراق یا وصال
شب عمر ما هم میتونه رنگش لیلةالقدری باشه یا لیلةالقبری
کسی که قدر شبهای عمرش رو ندونه تو همین دنیا در قبر زندگی کرده
ولی کسی که قدر ثانیه های عمرش ر
چو عشق را تو ندانی بپرس از شب‌ها (در شرح زندگانی مولانا آقای بدیع امان فروزانفر این مصرع را این شکلی آورده که برای من دلچسب تر است: مرا اگر تو ندانی)بپرس از رخ زرد و ز خشکی لب‌هاچنان که آب حکایت کند ز اختر و ماهز عقل و روح حکایت کنند قالب‌هاهزار گونه ادب جان ز عشق آموزدکه آن ادب نتوان یافتن ز مکتب‌هاخرد نداند و حیران شود ز مذهب عشقاگر چه واقف باشد ز جمله مذهب‌هاخضردلی که ز آب حیات عشق چشیدکساد شد بر آن کس زلال مشرب‌هابه باغ رنجه مشو در درو
کَلُّ شَیءٍ یَبدَأُ بِالسّین جَمیلٌ سفر. سیاحة وَ فَتاةٌ یَبدَأُ اِسمُها بِحَرفِ السّین. *******************************************هر چیزی که با سین شروع شود زیباستسفر. سیاحت و دختری که اسمش با حرف سین شروع می شود"دیوار نوشته ی عربی ترجمه ی خودم" منو میگه ها :-)* عنوان پست از فصیحی هروی* درخت را به نام برگ/ بهار را به نام گل/ ستاره را به نام نور/ کوه را به نام سنگ/ دل شکفتۀ مرا به نام عشق/ عشق را به نام درد/  مرا به نام کوچکم صدا بزن/ "عمران
عید نوروز یک رویداد کاملا علمی،نجومی و سکولار(گیتی گرا و غیر مذهبی) است.حرکت تناوبی زمین برای ما یاد آور زمان است و خبر از تغییر زمان می دهد.از دیرباز انسان ها برای گذران زندگی خود از حیث انجام امور کشاورزی،تامین طعام،موقعیت جغرافیایی،محل ست و.سعی در شناخت موقعیت جغرافیایی خویش و زمان کرده اند و به مرور زمان به دلایل ی و اقتصادی تلاش برای ساخت تقویمی کم عیب جهت تامین این نیازها صورت گرفته است.

عمر خیام که اکثر ما آن را با اشعار و ربا
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی  /  که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد  /  دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن  /  تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به  /  که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا  /  به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا  /  تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای ف
مدتی بود دنبال مجسمه صوفی در حال سماع میگشتم واسه بوفه ی کتابخونه م. ست گردنبند و گوشواره ش رو چند وقت پیش خریده بودم دوست داشتم مجسمه ش هم واسه کتابخونه اتاقم بخرم. چند شب پیش با عشق قدیمی در موردش صحبت کردم گفتم پیدا نمیکنم, دو تا کتاب هم تو لیستم داشتم (مولانا و طوفان شمس, و مولانا ارغنون شمس) که تمام کتابفروشی های انقلاب رو زیر پا گذاشتم اما باز پیدا نکردماین گذشت تا امروز حدودای ساعت 10 یه شماره ناشناس به گوشیم زنگ زد, با تعجب در حالی که ف
ندیدن‌ها و نشنیدن‌ها جانت را به لبت می‌رساند، زندگی‌ات دلگیر و تاریک می‌شود، می‌روی که باز هم آئینه‌ها نجاتت دهند؛ می‌دانی دوای دردت، عکس رخ اوست. 
خود را بین درختان جنگل گم می‌کنم. از تپه‌ها بالا می‌روم و بین انبوه درختان از این سو به آن سو می‌روم. به خلوت دنجی در لابلای درختانِ لب چشمه پناه می‌برم؛ از جمع می‌گریزم که جز ترنّم آب و نوای پرندگان هیچ صدایی نشنوم. 
زهمه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
نه نهانم نه بدیدم چه کنم و مکان را
ز
خلوت گزیدگان
ماییم و اشک دیده و سودای عشق یاروز بارگاه بخشش جرمش امیدوار پوشیده نیست زیور مهر از لقای دوست روز الست لطف مزیدش شد آشکار
گر رهروی به ملک یقین در طریق عشق پاینده باش که کار جهان نیست پایدار باید که در طریق طلب جمله جان شوی تا جان به پای دلبر جانان کنی نثار
گر سقف آستان جهانی شود خراب ما را غم فراق نگار است و درد یار
مجلس به بزم عشرت مستانه می رود از فیض جام و ساقی گلفام و گلعذار
ساقی به تیر غمزه مزن بر دل سبو ساغر به لطف باده بگرد
احتما کن، احتما ز اندیشه هافکر، شیر و گور و دلها بیشه هامولانا در این بیت ذهن و دل را به فضایی مانند بیشه و در جایی دیگر به آسمان تشبیه کرده است. آسمان، وسیع، بزرگ، بدون انتها، ساکت، آرام، روشن و ساده است. اما درون آسمان ستارگان و اشیاء سماوی وجود دارند و غوغایی بر پاست. درست مثل دل ها و ذهن های ما که پر از فکر و اندیشه اند. فکرها و اندیشه ها یکی پس از دیگری می آیند و می روند، کم و زیاد می‌شوند، همدیگر را می خورند و از بین می برند. اما آسمان دل و ذه
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید,بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید گنجور,بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید داریوش,بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید لطفی,بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید دانلود,بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید امیرکبیر,دیوان شمس/بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید,شعر بمیرید بمیرید دراین عشق بمیرید,آهنگ بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید,دانلود آهنگ بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید,دانلود نوحه بمیرید بمیر
درود برشماانجمن مثنوی پژوهان آدینه هفتم تیر برگزار می شود:1_ شرح وتفسیر مثنوی مولاناجناب استاد عربیان»2_موسیقی سنتی3_سخنران میهمان: سرکار خانم دکترلیلا معصومی با موضوع درپرتو دو شمس:تطبیق نظام معرفتی مقالات شمس تبریزی ودیوان شمس الدین محمد حافظ شیرازی»شروع برنامه: 9 بامدادمکان: خیابان سعادت آبادسجاد» حدفاصل چهارراه فرایبرگ گلستان شهدا جنب ورزشگاه امین سالن اجتماعات میرزا خانی خانه ریاضیاتمقدم دوستداران فرهنگ وادب را گرامی می داریمه
شعر بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید جسارت jesarat.com
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید,بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید گنجور,بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید داریوش,بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید لطفی,بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید دانلود,بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید امیرکبیر,دیوان شمس/بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید,شعر بمیرید بمیرید دراین عشق بمیرید,آهنگ بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید,دانلود آهنگ بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید,دانلود
جنس دلتان از چیست ؟که اصلا تنگ نمی شود …جملات ناب و زیباهیچ وقت نگفت دوستت دارمولی همیشهشالی را سر می کندکه میداند به او نمی آیدامامن برایش گرفته ام …آریا نوری  سیر نمی شومز تونیستجز اینگناه من …مولاناو خداحافظیوصله یِ غمگینی ستکه به چشم هایمان می‌دوزیم . . .گفت: هیچکس از دوری نمرده !مرده ؟!تو دلم گفتم:اونایی که مردن زبان گفتن ندارن …محمد مرکبیان

  زندگی یعنیهمین که تو باشی و من دیوانه وار دوستت بدارم ! [ادامه مطلب را در ای
بسم‌الله.
سلام!
+
… فعلاً انقلاب ما هم‌چون تیر زهرآگینی برای همه‌ی مستکبرین درآمده است و یاوری برای همه‌ی مستضعفین جهان …
… ما با هیچ دولت و کشوری شوخی نداریم و با تمام مستکبرین جهان هم سر جنگ داریم و در رابطه با این هدف جنگ با صدام یزید مقدمه است …
… در این موقعیت زمانی و مکانی، جنگ ما جنگ اسلام و کفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت، خیانت به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و امام زمان (عج) و پشت پا زدن به خون شهداست و ملت ما باید خود را آماده‌
درود بر شماانجمن مثنوی پژوهان آدینه هفدهم خرداد برگزار می شود:1_ شرح وتفسیر مثنوی مولاناجناب استاد عربیان»2_ موسیقی سنتی به سر پرستی هنرمند گرامی جناب محمد عابدینی»3_سخنران میهمان : جناب دکتر محمدرضا نصر اصفهانی با موضوع تقابل شخصیت در خسرو شیرین »شروع برنامه :  9 بامدادمکان: خیابان سعادت آبادسجاد» حدفاصل چهارراه فرایبرگ وگلستان شهدا  جنب ورزشگاه امین سالن اجتماعات میرزا خانی خانه ریاضیات»مقدم دوستداران فرهنگ وادب را گرامی می د
دیروز بعد از صبحانه، همسرم کتاب دختر شینا را برداشت و باز
کرد و شروع کرد به بلند بلند خواندن. آن صفحه ای بود که قدم خیر تیپ مردانه زده
بود و رفته بود روی پشت بام و برف ها را تمییز می کرد، در حالی که باردار بود و پا
به ماه. او می خواند و بغضی چنگ می انداخت به گلویم. یکی دو صفحه ای خواند و بعد
چند کلامی راجع به صبوری و رنج های این بانوی بزرگ صحبت کردیم و برای روح بلند او
و همسرش، حمد و صلواتی تقدیم کردیم. بعد آن داشتم چرخی در
اینستا می زدم که پستی دیدم
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها